اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٩
حمزه نيز هر كجا لازم مىديد كه خود را معرفى كند، خود را «اسداللّه و اسد رسوله» مىناميد و به خود مىباليد.
پس از شهادت هند جگر خوار وحشى پساز آنكه از جان سپردن حمزه اطمينان يافت، به خود جرأت داد كه به پيكر شير به خون خفته نزديك شود. او نخست زوبين خود را از ميان پاهاى حمزه بيرون كشيد، سپس دست به جنايت هولناك ديگرى زد. او شكم حمزه را دريد و جگر او را خارج ساخت و سراسيمه به سوى هند (همسر ابوسفيان و مادر معاويه) روان شد و از وى براى كشتن حمزه مژدگانى درخواست كرد. وحشى به هند گفت: اگر امروز قاتل پدرت را كشته باشم مژدگانى من چيست؟ هند در پاسخ وحشى گفت: هر چه بر تن دارم از پوشاك و زيورآلات همه مال تو. وحشى در حالى كه دستهاى جنايتپيشهاش را به سمت هند دراز كرده بود گفت: بگير، اين جگر حمزه است! كينه و هيجان جنونآميز هند و آتش حقد و دشمنىاش نسبت به حمزه شعلهور شد و چونان سگى هار، دهان باز كرد و جگر حمزه را به دهان برد و جويدن آغاز كرد. اما چون خدا نمىخواست كه چيزى از پيكر پاك حمزه با جسد پليد زنى چون هند آميخته شود، ريزههاى آن عضو مطهر را از دهان خارج كرد و از آن پس به آكلة الاكباد يا هند جگرخوار ملقب شد. آنگاه هند تمامى لباسها و زيور آلات خود را به وحشى بخشيد و به او گفت:
هرگاه به مكه برگشتم نزد من بيا و از من ده سكّه زر بستان. «١» گروهى ديگر از تاريخنويسان گفتهاند كه وحشى پس از به شهادت رساندن حمزه نزد هند رفت و او را به پيكر پاك آن سرور شهيدان راهنمايى كرد و اين انگشتان پليد هند بود كه شكم حمزه را دريد و جگرش را بيرون آورد و با وحشيگرى هر چه تمامتر آن را به دندان كشيد. «٢»