اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥١
دومين بار، هنگامى بود كه وحشى شادىكنان خود را به هند رساند و كشتن حمزه را به وى مژده داد. هند به همراه ديگر زنان قريش با راهنمايى وحشى خود را به پيكر مطهر حمزه و ديگر شهيدان رساند. هند افزون بر آنچه گفته شد، همراه با ديگر زنان قريش با تيغ بدن حمزه و اجساد پاك شهدا را مُثله كردند. هند زيور آلات خود را از تن بيرون كرد و آنها را به وحشى داد و از گوشها و بينىها و انگشتان شهدا براى خود گردنبند و خلخال ساخت. «١» بار سوم پيكر حمزه عرصه كينهورزىهاى سركرده مشركان يعنى ابوسفيان شد.
حليس بن علقمه سرور احابيش «٢» بر ابوسفيان گذر كرد، او را ديد كه بر اسبى سوار است و نيزهاى در دست دارد و با آن گونههاى نازنين حمزه را مىكوبد و خطاب به او مىگويد:
بچش، اى فرزند ناخلف. «٣» حليس رو به قريش كرد و گفت: هان اى فرزندان كنانه، بنگريد به كسى كه خود را سرور قريش مىداند، اكنون با عموزادهاش كه مانند گوشت كوبيدهاى شده است، چگونه رفتار مىكند! ابوسفيان به حليس گفت: راست گفتى، آنچه را ديدى پنهان دار كه اين لغزشى از من بود. «٤» شادى دشمن شهادت حمزه شادمانى و خرسندى بسيار دشمن را به همراه داشت. هند پس از آنكه بدن حمزه و ديگر شهيدان اسلام را مثله كرد، بر فراز سنگ بلندى رفت و در حالى كه شادمان بود، اين اشعار را با صداى بلند خواند:
ما انتقام روز بدر را از شما گرفتيم.
هر جنگى، جنگ ديگرى آتشبارتر به دنبال خواهد داشت.