اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٠
رسيدن به حصار قلعه زبير از ميان سنگلاخها مىگريختند و ما هم آنها را آزاد گذاشتيم تا بگريزند. «١» صحنههاى ديگرى از زندگى حباب در شوال سال هشت هجرى، رسول خدا (ص) براى دفع شر قبيله هوازن به سمت حنين «٢» رهسپار شد. پيامبر (ص) ياران خود را در صفوفى منظّم آراست و آماده پيكار نمود.
آن حضرت پرچمهاى جنگ را ميان سران سپاه خود تقسيم كرد و پرچم خزرجيان را به حباب واگذار نمود. «٣» در اين واقعه نيروهاى لشكر اسلام افزون بر دوازده هزار تن بودند. ياران پيامبر چون خود را از نظر نيرو و تجهيزات برتر مىديدند، مغرور شدند و از همين رو، در اولين برخورد با دشمن، بسيارى از آنان پا به فرار گذاشتند. در آن حال رسول خدا (ص) ايستاد و بر مسلمانان بانگ زد و آنان را به مقاومت دعوت نمود. مسلمانان دوباره پيرامون پيامبر (ص) گرد آمدند و بر دشمن يورش برده، تعداد زيادى از آنان را كشتند و در نتيجه، فتح و پيروزى نصيبشان شد. «٤» پيامبر (ص) پس از پايان واقعه حنين، به سمت شهر طائف «٥» عزيمت نمود و اين شهر را بيست و چند روز محاصره كرد. «٦» سپاه اسلام در نزديكى قلعه طائف اردو زد. در اينجا بار ديگر حباب در سمت مشاور نظامى فرمانده كل انجام وظيفه نمود. حباب خود را به پيامبر (ص) رساند و گفت: اى رسول خدا، ما به قلعه نزديك شدهايم، اگر در اين باره مأموريتى از جانب خداوند دارى كه ما همه تسليم هستيم و گر نه نظر صائب، فاصله گرفتن از قلعه است. رسول خدا سكوت كرد. در آن حال باران تير بر نيروهاى اسلام باريدن گرفت