اسوههاى فرماندهى
 
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص

اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٩٩

پرچمدار و فرمانده بود و مسلمانان همگى از او پيروى مى‌كردند. دو روز بود كه جنگ به شدّت ادامه داشت. صبح زود روز سوم رسول خدا (ص) براى جنگ با آنها بيرون آمد.
مردى از يهوديان كه همچون ستون كشتى بود و زوبينى در دست داشت، با تكاورانش از حصار بيرون آمد و ساعتى شتابان ما را تير باران كردند. ما خود را سپر رسول خدا (ص) قرار داديم و آنها همچنان به تير باران ما ادامه دادند. تيرهاى آنان چندان زياد بود كه همچون هجوم ملخ به نظر مى‌رسيد و من پنداشتم كه هرگز تيراندازى را متوقف نخواهند كرد. سپس همگى چون تن واحدى بر ما حمله كردند و مسلمانان تا جايگاه رسول خدا (ص) عقب رفتند. پيامبر (ص) از اسب خود به زير آمده بود و غلام آن حضرت، مِدعَم، اسب آن حضرت را نگه داشته بود. حباب بن منذر همچنان پرچم را افراشته مى‌داشت و پايدارى مى‌كرد و سواره بر آنها تير مى‌انداخت. پيامبر (ص) مسلمانان را به جهاد تشويق مى‌كرد و به آنان خبر مى‌داد كه خداوند وعده فتح خيبر را داده است. همه مردم دوباره برگشتند و اطراف پرچم جمع شدند، آنگاه حُباب به همراه آنان حمله كرد. مسلمانان اندك اندك به حصار نزديك شدند و يهوديان عقب‌نشينى كردند و چون احساس خطر كردند، به سرعت گريختند و وارد حصار شدند و در آن را بستند. آنها بر روى ديوارهاى چند لايه دژ برآمدند و از فراز ديوارها شروع به سنگ انداختن نمودند و به همين دليل ما كمى از دژ فاصله گرفتيم و به جايگاه اول حباب بن منذر بازگشتيم. يهوديان شروع به ملامت يكديگر كردند و گفتند: چرا به زنده ماندن دل‌خوش كرده‌ايم، در حالى كه همه افراد كوشا و مقاوم ما در حصار ناعم كشته شدند؟ اين بود كه دست از جان شسته، به جنگ برگشتند و ما هم كنار در حصار سخت‌ترين جنگ را انجام داديم. در آن روز كنار در حصار، سه تن از ياران رسول خدا (ص) كشته شدند ... ما هم گروهى از آنان را كشتيم. هر كه را مى‌كشتيم، او را به داخل حصار مى‌بردند. آنگاه پرچمدار ما حُباب بن منذر حمله را شروع كرد و ما هم به همراه او حمله كرديم و يهوديان را به داخل حصار رانديم و زمين‌گير كرديم. سپس خودمان نيز در پى آنان وارد حصار شديم، گويى آنها در برابر ما چون گوسفند شده بودند و هر كه را بر سر راه بود، كشتيم يا اسير گرفتيم. آنها از هر طرف شروع به فرار كردند و به قصد