اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٨٧
جنگ با همه تلخيهايش پايان يافت. نيروهاى كفر منطقه را ترك كردند و مسلمانان به مدينه بازگشتند. رسول خدا (ص) به خانه آمد و شمشيرش را به دخترش فاطمه (س) داد و فرمود: دختر گرامىام، خون شمشير را بشوى، به خدا سوگند كه خيلى خوب كار كرده و به راستى كه شمشير است. على (ع) نيز آمد و شمشيرش را به فاطمه (س) داد و فرمود:
خون شمشير مرا نيز بشوى كه امروز به راستى شمشير بودنش را اثبات كرد و خوب تاب آورد. رسول خدا (ص) فرمود: يا على، اگر تو صادقانه و مردانه جنگيدى، سهل بن حُنَيف و ابودجانه هم به همراه تو خوب جنگيدهاند. «١» اين كلام، نشانگر شُكوه دلاورى افسر رشيد اسلام، ابودجانه انصارى است.
٣. ابودجانه و دعاى پيامبر (ص): در جنگ احد، هنگامى كه رسول خدا (ص) مجروح شد و بيشتر مسلمانان ميدان جنگ را رها كردند، جنگجويى از دشمن قصد جان پيامبر (ص) كرد و به سوى آن حضرت هجوم آورد و فرياد كشيد: من ابن زهيرم، محمّد را به من نشان دهيد، به خدا سوگند، يا بايد او را بكشم و يا خود كشته شوم. هنگامه سختى است. بايد او را پاسخ داد. ننگ است كه صداى او در گلو خفه نگردد. ابودجانه، اين رزمآور دلاور، گام پيش نهاد و فرياد برآورد: اى دشمن خدا، به سوى مدافع جان پيامبر (ص) پيش آى. درگيرى شروع شد.
ضربت شمشيرها رد و بدل گرديد. ابودجانه شمشيرى بر پاهاى اسب او زد كه اسب به خاك افتاد. سپس با شمشير به او حمله كرد و گفت: بگير اين ضربت را كه من ابودجانهام.
رسول خدا (ص) كه اين صحنه را مشاهده مىكرد، به پيشگاه خداوند عرضه داشت:
خدايا، از ابودجانه خشنود باش، همچنان كه من از او خشنودم. «٢» به اين ترتيب، دشمنى از دشمنان خدا روانه دوزخ گرديد. «٣» غزوه بنى نَضير در ربيعالاول سال چهارم هجرى، يهود بنى نضير تصميم گرفتند پيامبر را- كه براى