اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٩
مسلمانان با شنيدن اين كلمات، ديگر تحمل نكردند و به او گفتند: بنشين اى دشمن خدا! ابوايّوب كه او را خوب مىشناخت، ريش او را گرفت، هُلش داد و به او گفت: تو لايق اين مقام نيستى! و سرانجام او را از مسجد بيرون راند. «١» حفاظت از پيامبر (ص)
بعد از جنگ خيبر، به دليل سوء قصدى كه يك زن يهودى به نام زينب به جان پيامبر كرده بود، بسيارى از ياران پيامبر از جانب صفيّه- كه اينك به خواست خود در شمار زنان پيامبر درآمده بود- نگران بودند، به خصوص آنكه پدران و برادران و همسر و عموها و تمام بستگان وى در خيبر كشته شده بودند. ابوايّوب بيشتر از همه نگران جان پيامبر بود.
از اين رو، تصميم گرفت در خيبر و در راه بازگشت به مدينه، از پيامبر محافظت كند، در حالى كه شخص پيامبر از اين دلسوزى بىخبر بود. «٢» در بين راه تاريكى فرارسيد، خيمهها بر پا شد و پيامبر نيز به خيمه خود رفت. ابوايّوب نيز بىدرنگ براى مراقبت به نزديكى خيمه پيامبر آمد و به حالت آماده باش و دست بر قبضه شمشير دور خيمه قدم زد و تا صبح بيدار ماند. چون سحرگاه پيامبر از خيمه بيرون آمد، متوجه شد ابوايّوب با شمشير آخته ايستاده است. ابوايّوب پيامبر را صحيح و سالم يافت و تكبير گفت. پيامبر با تعجب از او پرسيد: اى ابوايّوب، چه خبر شده است؟ ابوايّوب پاسخ داد: اى رسول خدا، با اين كنيز (صفيّه) در خيمه بوديد و حال آنكه پدر و برادران و عموها و همسر و همه خويشان او را كشتهايد، ترسيدم به شما آسيبى برساند، پس خواستم به شما نزديك باشم. رسول خدا تبسم كرد و به او سخنى نيك فرمود. «٣» در جاى ديگر آمده كه پيامبر فرمود:
پروردگارا، ابوايّوب را محافظت فرما، همانگونه كه او از من محافظت كرد. «٤»