اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٧
همواره مىگفت: شگفتا از قريش و دريغ داشتن ايشان خلافت را از خاندان پيامبرشان، با اينكه در ميان اينان است اوّل مؤمنان و پسر عموى پيامبر خدا، داناترين مردم و فقيهترين ايشان در دين خدا و كسى كه در راه اسلام بيش از همه رنج برد و رهشناستر ايشان و آنكه از همه بهتر به راه راست هدايت مىكند. به خدا قسم، خلافت را از هدايتكننده هدايتيافته پاك و پاكيزه ربودند و نه اصلاحى براى امت خواستند و نه حقى در روش، ليكن آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند، پس دورى و نابودى باد ستمكاران را.
نزديك آن مرد دلسوخته آمده و گفتم: تو كيستى؟ و آن مردى را كه آن همه ستودى و گفتى حق او را غضب كردند كيست؟ گفت: من مقدادم و آن مرد على (ع) است. گفتم: آيا قيام نمىكنى تا تو را كمك كنم. گفت: اى پسر برادرم، براى اين كار يك مرد و دو مرد كافى نيست.
پس از اين گفتوگو از مسجد بيرون آمدم و ابوذر را ديدم و ماجرا را براى او نقلكردم.
ابوذر گفت: برادرم مقداد راست گفته است. «١» شركت در جنگهاى حمص و مصر در دوران خلافت عمر، مقداد به اجازه امام على (ع) و براى حفظ اسلام در برابر خطرات دشمن خارجى، در دو جنگ بزرگ حمص و مصر شركت جست.
در نبرد حمص- كه در سال ١٥ هجرى براى فتح اين شهر صورت گرفت- شخصى مقداد را ديد و گويا به دليل تنومندىاش به او گفت: خداوند تو را از جنگ معذور داشته است.
مقداد كه ارزش جهاد در راه خدا را مىدانست، در پاسخ وى گفت: اما قرآن ما را در [آيه ٤١] سوره توبه معذور ندانسته و فرموده: [براى نبرد با كفار]، سبكبار و گرانبار بسيج شويد. «٢» سپاه اسلام شهر حمص را محاصره كرد و پس از مدتى ساكنان آن خواستار صلح شدند. پس از انعقاد صلح، ابوعبيده، فرمانده مسلمانان، افرادى زبده را در قبائل ساكن حمص مستقر كرد. مقداد از جمله اين افراد بود كه در قبيله بَلّى استقرار يافت. «٣»