اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٦
حجت بر او تمام گردد. گروه ياد شده پس از شنيدن سخنان على (ع) به مسجد آمدند و گرد منبر حلقه زدند و چون ابوبكر بر منبر نشست، هر يك از مهاجران و انصار سخنانى استوار و مستدل گفتند. مقداد نيز پس از سلمان و ابوذر برخاست و به خليفه چنين گفت:
اى ابوبكر، از ستمى كه كردى برگرد و به سوى پروردگار رو آر و در خانهات بنشين و بر گناهت گريه كن و خلافت را به صاحبش بسپار كه از تو بدان سزاوارتر است. تو خود مىدانى كه رسول خدا تو را به بيعت با او ملزم كرد و تو را زير فرمان اسامة بن زيد قرار داد، با آنكه غلامش بود، و اعلام كرد كه خلافت از آنِ تو و آنكه براى رسيدن به آن يارىات مىكند (عمر) و تنديس نفاق و دشمنى و اختلاف، عمرو بن عاص،- كه خداوند آيه انَّ شانئك هو الابتر را در باره او بر پيامبرش نازل فرمود- نيست، همو كه در آن هنگام كه رسول خدا او را به جنگ ذات السلاسل فرستاد، فرمانده تو و عمر بود و شما را به نگهبانى لشكرش گماشت. اينك از نگهبانى به خلافت چنگ زدهاى؟ تقوا پيشه كن و پيش از مرگ از اين كار دست بردار كه براى زندگى و پس از مرگت بهتر است، فريفته دنيا مشو و قريش و ديگران فريبت ندهند، به زودى دنيا را ترك مىكنى و به سوى پروردگارت باز مىگردى و او سزاى عملت را خواهد داد. تو به يقين مىدانى كه پس از رسول خدا (ص)، خلافت از آنِ على بن ابىطالب (ع) است، پس اين منصب را به او بسپار، همان گونه كه خدا آن را براى او خواسته است، زيرا اين كار عيوبت را مىپوشاند و گناهت را سبك مىكند. به خدا سوگند، خيرخواه توام اگر خيرخواهىام را بپذيرى، و بازگشت همه امور به سوى خداست. «١» پس از تثبيت خلافت ابوبكر، مقداد به پيروى از فرمان على (ع) دندان روى جگر گذاشت و شمشير خود را غلاف كرد، ولى دلش مالامال از التهاب و انقلاب بود و آتش غم از زواياى قلب نورانىاش شعله مىكشيد. يعقوبى از شخصى نقل مىكند: در مدينه وارد مسجد النّبى شدم، مردى را ديدم كه با حالى منقلب و بسيار ناراحت بر زانوى خود نشسته و دريغ مىخورد و آه مىكشد و گويا همه دنيا مال او بوده و از او گرفته شده است. با اين حال