اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٢
تو است. آن مرد گفت: آشكارا بهتر است. عمّار گفت: بگو. گفت: من از خانواده خود در حالى بيرون آمدم كه داراى بينشى استوار بودم تا اينكه شب گذشته مؤذِّن ما پيش ايستاد و به يگانگى خدا و پيامبرى رسول خدا (ص) گواهى داد و مردم را به نماز فراخواند. در همين حال مؤذن آنان (دشمنان) نيز مانند ما اذان گفت، آنگاه نماز بر پا شد. ما و ايشان مانند هم نماز به جاى آورديم و يكسان نيايش كرديم و كتاب واحدى را تلاوت نموديم.
در آن شب شك به دلم راه يافت و چنان شبى را سپرى كردم كه كسى جز خدا از آن آگاه نيست. بامدادان نزد امير مؤمنان على (ع) رفتم و ماجرا را براى آن حضرت بيان كردم. على (ع) به من فرمود: آيا با عمّار ياسر ملاقات داشتهاى؟ گفتم: نه. فرمود: حتماً او را ببين و در آنچه مىگويد دقت كن و پيرو وى باش، و من اينك نزد تو آمدهام.
عمّار به او گفت: آيا صاحب اين پرچم سياه را كه روبهروى من قرار دارد مىشناسى، آن پرچم از آنِ عمرو عاص است كه من سه بار در كنار رسول خدا (ص) عليه آن جنگيدهام و اين چهارمين بار است كه با آن پرچم (و صاحبان آن) مىجنگم. دشمن اين بار انگيزهاى بدتر و پليدتر از قبل دارد. آيا در جنگهاى بدر و احُد و حُنَيْن حضور داشتى يا پدرت در اين جنگها حضور داشته است كه ماجرا را براى تو تعريف كند؟ گفت: نه. عمّار گفت: به راستى كه مواضع ما همان مواضعى است كه روزهاى بدر، احُد و حنين در زير پرچمهاى رسول خدا (ص) داشتيم و اينان در مواضع احزاب مشرك قرار دارند. آيا آن لشكر و افرادش را مىبينى؟ به خدا سوگند، دوست داشتم همه كسانى كه در ارودگاه معاويه گرد آمدهاند و با ما سر جنگ دارند يك تن بودند و من سر آن يك تن را مىبريدم و قطعه قطعه مىكردم! به خدا سوگند، ريختن خون همه آنها از ريختن خون گنجشك حلالتر است! آيا تو خون گنجشك را حرام مىدانى؟ گفت: نه، بلكه حلال است. عمّار گفت:
آنان نيز خونشان حلال است. آيا اكنون شبههات را از دلت زدودم؟ گفت: آرى حقيقت را برايم روشن ساختى.
راوى مىگويد: هنگامى كه آن مرد روانه شد، عمّار وى را به حضور خود خواند و به او گفت: آگاه باش كه آنان چنان با شمشير ما را بزنند كه باطل گرايانِ شما را به شك اندازند كه بگويند: اگر اينان بر حق نبودند بر ما پيروز نمىشدند؟ به خدا آنان به اندازه