اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٠
با خواستهاى ما فرق دارد؟ مگر ما قرآن شما را نمىخوانيم؟ مگر به پيامبر شما ايمان نداريم؟
عمّار گفت: سپاس خدايى را كه اين سخنان را از دهان تو بيرون آورد. آنها همه از آن من و ياران من است. قبله، دين، عبادت خدا، پيامبر و قرآن، همه اينها از آن من و اصحاب من است نه از آن تو و ياران تو. خدا را سپاس كه تو را وادار ساخت كه عليه خود و يارانت به سود ما اقرار كنى و اينها را از آنِ ما بدانى و سپاس خداى را كه تو را گمراه و گمراه كننده قرار داد، كه خود از هدايت يا گمراهى خود بىخبر و نابينايى. اى عمرو، هماكنون تو را آگاه مىكنم كه چرا با تو و يارانت مىجنگم. رسول خدا (ص) مرا فرمان داد كه با ناكثين (پيمان شكنان) پيكار كنم، اين فرمان را به انجام رساندم. آن حضرت همچنين به من دستور داد كه با قاسطين (ستمگران) بجنگم و شما آنان هستيد، امّا نمىدانم نبرد با مارقين (از دينبرگشتگان) را درمىيابم يا عمرم كفاف نمىدهد.
عمّار سپس افزود: اى فرومايه، آيا نمىدانى كه رسول خدا (ص) فرمود: هركه من مولاى او هستم، على مولاى او است، خدايا دوستانش را دوست، و دشمنانش را دشمن بدار، و من دوستدار خدا و پيامبرش و پس از وى دوستدار على (ع) هستم و تو بىمولا هستى. «١» تضعيف روحيه دشمن عمّار بار ديگر با نيروهاى تحت امر خود به سوى دشمن رفت تا فرياد برآورد: اى عمرو، تو دين خود را در مقابل حكومت مصر فروختى. واى بر تو، پيوسته تلاش مىكردى كه در اسلام انحراف به وجود آورى. «٢» عمّار همچنين در برخورد با عبيداللّه بن عمر خطّاب گفت: خداوند نابودت كند كه دينت را به دشمن اسلام و پسر دشمن اسلام فروختى. عبيداللّه گفت: نه، من خونبهاى عثمان را مىخواهم. عمّار گفت: به يقين شهادت مىدهم كه از اين كار رضاى خدا را در