اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٩
- از رس اسوههاى فرماندهى ١٣٩ ازدواج مقداد ص : ١٣٩ ول خدا شنيدم كه مىفرمود: عمّار را گروه متجاوز مىكشند و عمّار هرگز از حق جدا نمىشود و آتش بدن او را نمىخورد.
- قسم به خدا كه عمّار در بين ما است و تصميم جدّى بر جنگ با شما دارد.
سپس ابو نوح برگشت و داستان را براى عمّار نقل كرد.
- از او اقرار گرفتى؟
- بلى اقرار كرد.
- راست گفته، ليكن آنچه از رسول خدا شنيده به ضررش تمام خواهد شد و سودى برايش نخواهد داشت. «١» جنگ روانى عليه دشمن عمرو با ده سوار و عمّار با دوازده تن روبهروى يكديگر قرار گرفتند، به گونهاى كه گردن اسبهايشان نزديك هم بود. عمّار و همراهانش از اسبها فرود آمدند و شمشيرهاى خود را حمايل كردند. عمرو با ديدن اين صحنه شهادتين بر زبان آورد. عمّار گفت: خاموش باش اى عمرو، تو در دوران رسول خدا (ص) و پس از او شهادتين را رها ساختى. اى عمرو، اگر آهنگ دشمنى دارى، بدان كه حق، باطل تو را دفع مىكند و اگر مىخواهى سخنى بگويى، ما از تو داناتريم و سخن حق نزد ماست و اگر بخواهى سخنى خواهم گفت كه ميان ما و شما را جدا سازد و پيش از آنكه از جايت برخيزى كفرت را ثابت كند. چنانكه عليه خودت گواهى دهى و نتوانى سخنم را تكذيب كنى.
عمرو گفت: اى ابو يقظان، من براى شنيدن اين سخنان نيامدهام، من براى اين نزد تو آمدهام كه تو در ميان سپاه از مقام والايى برخوردار هستى و همه سخن تو را بيش از ديگران مىپذيرند. من از تو مىخواهم كه براى خدا از سلاح كشيدن آنان جلوگيرى و خونشان را حفظ كنى و آنان را به اين كار (ترك خصومت) تشويق كنى. چرا با ما مىجنگى؟ مگر ما همه يك خدا را نمىپرستيم؟ مگر به قبله شما نماز نمىگزاريم؟ مگر خواستههاى شما