اسوههاى فرماندهى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٦
به جاى پاى قطع شده شتر قرار داد. در اين هنگام عبدالرحمن بن صُرَد پاى ديگر شتر را پى كرد. عمّار نيز با شمشير مَفصل كف و بازوى شتر را قطع كرد و شتر به زمين افتاد. «١» با از پا درآمدن شتر، باقيمانده نيروهاى باطل پراكنده و متوارى شدند و فتنه جمل پايان گرفت و جنگ خاتمه يافت.
حق گويى پس از پايان جنگ جمل، عمّار به عايشه گفت: چقدر از خواستههاى رسولخدا (ص) فاصله گرفتى! عايشه پرسيد: ابو يقظان «٢» هستى؟ عمّار پاسخ داد: آرى. عايشه گفت: به خدا سوگند، تو هميشه سخن حق مىگويى. عمّار گفت: سپاس خداى را كه با زبان تو به سود من گواهى داد. «٣» سخن با مردم در پايان جنگ جمل، بعضى به على (ع) اعتراض كردند كه غنايم را به عدالت تقسيم نكرده است. على (ع) حقيقت را روشن ساخت و هر گونه ابهام و اعتراض را پاسخ گفت، به گونهاى كه همگى نظر آن حضرت را پذيرفتند و گفتند: اى امير مؤمنان، حق با تو است و غنايم را به عدالت تقسيم كردى، ما اشتباه مىكرديم. در اين حال، عمّار به پا خاست و خطاب به مردم چنين گفت: مردم، به خدا سوگند، اگر پيرو على (ع) باشيد، هرگز از راه پيامبرتان حتى به اندازه يك تار مو منحرف نخواهيد شد. «٤» در صفين هنگامى كه امير مؤمنان على (ع) آهنگ شام و جنگ با معاويه كرد، ياران خود از مهاجر و انصار را فراخواند و نظر آنان را در اين باره جويا شد. نخست هاشم مرقال به پا خاست و