چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٦٧ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
مىگفت. البته اين مرد ملحدست. گفتم: هيچ به از آن نباشد كه در صحبت او باشم تا آنگاه كه از حقيقت كار او باخبر شوم. و روزى در واقعه ديدم كه ما در خيمه نشستهايم با عم و خال و جمعى از اكابر حاضرند و مارى سياه در ميان ما مىگردد و روى به يكيك مىكند و تنفس[١] مىكند، تا به من رسيد و من قصد كردم كه او را بكشم[٢]، بگريخت و در زير نهالچه من درآمد، من زانو را به قوت بر زبر او نهادم تا بميرد، او از زير پاى من بيرون آمد و بگريخت. مرا در واقعه معلوم شد كه اين مار اوست و همچنان او در ما مىديد و در شهادت كه شاهد غيب است.
و روز ديگر اين واقعه را با او بگفتم و او متغير شد و گفت: بد كردى كه قصد او كردى، كه او را نام حيّة است و از حيوة مشتق است، اگر هلاك مىكردى حيوة تو سپرى شدى. اينجا مرا چيزى معلوم شد، اما با خود گفتم تا روشنتر از اين شود خود را با او مىدادم و مىگفتم تا روشنتر ازين شود. با او گفتم كه به عراق به طلب مرشدى مىرفتم و چون پادشاه منع مىكند و تو هستى مرا به مرشد ديگر حاجت نيست. بيا تا باهم به سمنان رويم تا از خدمت شما بهرهمند گرديم، او را بدين سخن دلخوش شد و گفت: اكنون در عالم، مرشدى ديگر نيست، به غير از شيخ عفيف الدين كه در مصرست، و كسانى كه در خدمت او داد سلوك دادهاند، و من چندين سال به خدمت او مشغول بودهام و مرا اجازت ارشاد داده و اجازتنامه شيخ خود به من نمود.
القصه از اردوى ارغون بىاجازت ارغون بيرون آمديم [در][٣]، مصاحبت او و نام او حاجى آملى بود و چندين سال پيش از سلوك در
[١] - در نسخه( و بتنفس).
[٢] - در نسخه( كنم).
[٣] و ١ صفحه بعد. ما برافزوديم.