چهل مجلس (اقبالنامه) - علاء الدوله سمنانى؛ حقیقت، عبد الرفیع - الصفحة ١٦٣ - بخش دوم متن چهل مجلس شيخ علاء الدوله سمنانى
مىگفت: احسنت و ما قصرت و هكذا اردتك. و ازين نوع بحثى مىكرد. ترسا را گمان شد كه شبلى خادمهيى حاصل كرده است و او را موافق افتاده است و تحسين او مىكند.
بامداد به در خانه شبلى آمد و گفت مبارك باد، نيكست كه شما را خادمهيى پسنديده افتاده است. شبلى متعجب شد و گفت: آن خادمه نبود، چنان بود كه پيش ازين به سه روز روزه داشتم و شب كه نان پيش نهادم كه افطار كنم از من نان خورش طلبيد، گفتم تو هنوز گرسنه نيستى و نان برداشتم و بر طاق نهادم تا شب دوم چون وقت افطار برسيد ديدم كه به نان تهى راضى است، نان پيش آوردم و خشك شده بود، نفس مىگويد بارى آبى بر نان[١] ريز تا نرم شود، گفتم: تو هنوز گرسنه نيستى، برداشتم و بر طاق نهادم تا شب سيوم چون دست كردم و نان برداشتم گردوخاك بر وى نشسته بود، چون قصد كردم كه گرد از نان بيفشانم، نفس مىگويد كه حاجت نيست، همچنان بيار تا بخورم. مرا ازو خوش آمد و تحسين او آغاز كردم و آن خطاب و تحسين با نفس خود داشتم، مردمان با نفس ازين نوع زندگانى كردهاند، اين ساعت تا چندين الوان نعمت و نان خورش نيست نمىخورند و مقام ايشان تمنا مىكنند.
ديگر فرمود كه سه چيزست كه پير در مريد نتواند آموخت، و سه چيزست كه واجبست بر وى كه در مريد آموزد.
آن سه كه نتواند آموخت، سه چيز: طلب و ارادت و عشق[٢] است.
و آنچه بتوان آموخت كه راه خانه معشوق به كدام كوى است، و توان آموخت كه در راه خانه او با مردم چگونه زندگانى كنند تا ترا منع
[١] - در نسخه( بر زبان)
[٢] - در نسخه( و عشق) تكرار شده است.