درخشان پرتوى از اصول كافى - حسينى همدانى نجفى، محمد - الصفحة ١٥٤ - حديث ٥ از اصول كافى
با توجه باينكه وجود محدود توأم با عدم و متناهى است و لازم آن معلول و اين كه مخلوق باشد و لازم وجود محدوديت و تناهى نخواهد بود بلكه وجود مقول بتشكيك است كه اصيل آن وجود بحت بسيط و صرافت وجود كه مجهول الكنه است و حدى جز غير متناهى بودن و ازلى ندارد.
قوله عليه السلام: الواحد بلا تأويل عدد:
بيان چگونگى وحدت ذاتى و تفسير آنست باينكه وحدت هر موجودى عبارت از همان وجود خاصى و تشخصات آنست و قابل تعدد و كثرت وجودى و مثل و مانند خواهد بود ولى وحدت ساحت كبريائى وحدت ذاتى و وجودى است و حقيقى است كه در وجود كبريائى گرفته شده است كه حقيقى و مجهول الكنه مىباشد و وحدت عارضى نيست كه قابل كثرت باشد و ساحت كبريائى (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ) و براى وجود واحد حقيقى او مثل خارجى و يا ذهنى نخواهد بود.
بوهم چنين براى وحدت صفات كمال و قدرت او مانند و نظير نخواهد بود.
بالاخره وجود حقيقى و صرافت وجودى در ذات كبريائى و در صفات كمال او آميخته است بطورى كه ذات كبريائى عين صفات است بلكه همه صفات كه بمنزله صفت واحد است عين ساحت كبريائى خواهد بود.
تعريف حقيقت هر موجودى يا به بيان حقيقت و هويت آنست و يا به بعض اجزاء آن و يا بامر خارج و يا بامر مركب از داخل و خارج.
اما تعريف ساحت كبريائى بنفس ذات كبريائى محال است زيرا معرف قبل از تعريف كه فهميده شود معلوم است و صفات شىء بخود آن تعريف شود لازم مىآيد كه قبل بر آن معلوم باشد آن نيز محال است و تعريف بامور داخلى نظر باينكه البسط بسائط است هم چنين محال است و اما بساطت ذات قدس از نظر اينكه مركب محتاج بهر يك از اجزاء است و بر هر مركب ممكن و معلول خواهد بود در باره واجب الوجود محال است.