ولايت فقيه - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٣١
«فصبرت و فى العين قذى، و فى الحلق شجى، أرى تراثى نهبا»[١].
شكيبايى نمودم درحالىكه از فزونى اندوه، مانند كسى بودم كه در چشم او خاشاك باشد، يا در گلوى او استخوانى آزاردهنده باشد، زيرا مىديدم كه حقّ موروثى من به تاراج رفته.
بر روى كلمه «تراث» دقّت شود. حضرت، خلافت را ميراث خود مىداند، يعنى اى حق او بوده كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و اله به او ارث رسيده است. نه آنكه پيامبر صلّى اللّه عليه و اله شخصا به او داده است. و اين مىرساند كه منشأ حقّ ولايت پيامبر كه همان حاكميّت دين بود كاملا به او انتقال يافته و او براساس حقّ حاكميّت دين، حقّ ولايت بر مسلمين را دارا مىباشد و ازاينرو، اشغالگران اين مقام، غاصب به شمار مىآيند.
در جاى ديگر مىفرمايد:
«فنظرت فإذا ليس لى معين إلّا أهل بيتى، فضننت بهم عن الموت. فأغضيت على القدى، و شريت على الشجى، و صبرت على أخذ الكظم، و على أمّر من طعم العلقم»[٢].
روبهرو شدم آنگاه كه ياورى نداشتم جز خاندانم، و بر جان آنان ترسيدم، ازاينرو چشمپوشى كردم و هرگونه ناگوارى را تحمّل نمودم، كه از هر تلخى تلختر بود.
أمير مؤمنان عليه السّلام پس از بيعت مردم با او، با اشاره به اينكه خلافت را حقّ خود مىدانسته است، فرمود:
«لا يقاس بآل محمد صلّى اللّه عليه و اله من هذه الأمّة أحد، و لا يسؤى بهم من جرت نعمتهم عليه أبدا، هم أساس الدين، و عماد اليقين. إليهم يفئ الغالى، و بهم يلحق التالى. و لهم خصائص حقّ الولاية، و فيهم الوصيّة و الوراثة. الآن اذ رجع الحقّ الى اهله، و نقل الى منتقله»[٣].
از اين امّت كسى را با آل محمد صلّى اللّه عليه و الهنتوان سنجيد و هرگز نمىتوان پرورده نعمت ايشان را در رتبه ايشان دانست. آنان پايه دين و ستون يقيناند. هر كه از حدّ درگذرد به آنان باز گردد، و آنكه وامانده، به ايشان پيوندد. حق
[١] - نهج البلاغة، خطبه: ٣.
[٢] - نهج البلاغة، خطبه: ٢٦.
[٣] - نهج البلاغة، خطبه دوم.