رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٤٣ - پاىان كار زبير
پايان كار زبير
وقتى كه زبير از جنگ با على منصرف شد از منطقهاى به نام وادى السباع گذشت كه احنف بن قيس با جمعى از بنى تميم در آن جامستقر شده و از دو گروهى كه با هم مىجنگيدند كناره گرفته بودند. احنف از عبور زبير از آن منطقه با خبر شده و فرياد بر آورد: درگيرى دو گروه از مسلمانان با زيبر چه كرده، كه حال پس از اينكه جمع كثيرى از دم تيغ گذشتهاند آنها را رها كرده و مىگريزد. او شايسته مرگ است كه خدا او را مرگ دهد.
پس عمرو بن جرموز كه مردى متهور و بىباك بود به تعقيب او پرداخت. چون عمرو به زبير نزديك شد زبير توقف كرد و گفت: چه مىخواهى؟ گفت: آمدهام تا عاقبت كار جنگ را از تو بپرسم. زبير در پاسخ گفت: آنان را در حالى ترك كردم كه در برابر يكديگر صف كشيده بودند و يكديگر را طعمه شمشير مىكردند.
پس از آن زبير به راه افتاد و ابن جرموز هم در كنار او حركت مىكرد و هركدام مواظب ديگرى بودند. چون وقت نماز فرا رسيد زبير به ابن جرموز گفت: اى مرد، ما مىخواهيم نماز بخوانيم. ابن جرموز گفت: من هم مىخواهم نماز بخوانم. زبير گفت: آيا مرا امان مىدهى تا من نيز تو را امان دهم؟ ابن جرموز گفت: آرى.