رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٢٨ - طلحه با ابوبكر
واى به روزى كه به تنهايى بخواهد بر مردم حكومت كند. بدانكه تو فردا پروردگارت را ملاقات خواهى كرد و او از تو خواهد پرسيد كه با رعيت خود چه كردى. ابوبكر گفت: مرا بنشانيد. سپس در پاسخ وى گفت: آيا مرا از خدا مىترسانى؟ وقتى پروردگارم را ملاقات كردم و او از من پرسيد در پاسخش خواهم گفت: بهترين اهل تو را بر آنان جانشين قرار دادم.[١]
طلحه گفت: اى خليفه رسول خدا، آيا عمر بهترين مردم است؟
در اين هنگام خشم ابوبكر شدت يافت و گفت: آرى، به خدا سوگند. او بهترينشان است و تو بدترينشان. بدانكه به خدا سوگند، اگر تو را ولايت مىدادم بينى خود را در پس گردنت مىنهادى و چنان خود را از حد و اندازه خود فراتر مىبردى كه تنها خدا بتواند تو را سر جايت بنشاند.
اكنون در حالى كه چشمانت را مىمالى آمدهاى و مىخواهى مرا در دين خود به فتنه بيندازى و از رأيم بازگردانى؟ برخيز كه خدا هرگز پاهايت را استوار نكند؛ بدانكه اگر به اندازه فاصله بين دو بار دوشيدن شتر زنده بمانى و به من خبر برسد كه از حكومت او روى برتافته، يا از وى به بدى
[١] - تاريخ طبرى: ٣/ ٤٣٣ حوادث سال ١٣.