رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ١٣٤ - پستى و حقارت
را يارى نكردند. معاويه گفت: حقِّ او بر آنان واجب مىنمود كه يارى اش كنند. عامر گفت: اى اميرالمؤمنين، چه چيز تو را مانع شد از اين كه او را يارى كنى؟ در حالى كه اهل شام با تو بودند. معاويه گفت: آيا خونخواهى من براى او يارى محسوب نمىشود؟ ابوالطفيل خنديد و گفت: كار تو و عثمان به مضمون اين شعر مىماند كه گفت:
نبينم كه بعد از مرگم بر من زار مىگريى كه در زمان حياتم هيچ خيرى از تو به من نرسيد.[١]
پستى و حقارت
آوردهاند كه وائل بن حجر به نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آمد و آن حضرت قطعه زمينى را به او واگذار فرموده و به معاويه فرمان دادند تا به همراه او رفته، حدود زمين را به او نشان داده، به وى تحويل دهد و قرارداد را بنويسد.
وى در روزى كه باد داغ و سوزانى مىوزيد به همراه وائل براى اين كار بيرون رفت و پشت سر شتر او حركت مىكرد و در اثر باد و داغى شن هاى صحرا سوخت و به وائل گفت: مرا نيز بر ترك شتر خود سوار كن. گفت: تو در حدّى نيستى كه بر ترك پادشاهان سوار شوى. گفت: پس
[١] -
|
لا ألفينّك بعد الموت تندبني |
و في حياتي ما زوّدتني زاداً- |
|
العقد الفريد ٤/ ١١٥، مروج الذهب ٣/ ٢٥.