رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٩٠ - جنگ جمل اصغر
دو گروه شمشير كشيده و به جنگ پرداختند. در اين ميان مردى از قبيله ازد از لشكريان عايشه بر حكيم بن جبله تاخت و با ضربتى پاى او را قطع كرد اما خود نيز از اسب بر زمين افتاد.
حكيم جستى زد و پاى قطع شده خود را چنان به سوى مردِ ازدى پرتاب كرد كه او را به خاك انداخت و سپس خودرا به سمت او كشيد و در حالى كه خود را بر روى او انداخته بود وى را خفه كرد و كشت. كسى در اين حال از كنار او مىگذشت و حكيم را ديد كه [در اثر خونريزى شديد] در حال مرگ است. گفت: چه كسى تو را به اين روز انداخت؟ حكيم پاسخ داد: همين بالشى كه زير سر من است آن مرد نگاه كرد و جنازه مرد ازدى را زير او ديد. حكيم مردى مشهور به شجاعت بود.
راوى گويد: در اين جنگ علاوه بر حكيم، سه برادرش و سيصد نفرى كه با او آمده بودند نيز همگى كشته شدند كه بيشتر آنها از قبيله عبدالقيس و اندكى هم از قبيله بكر بن وائل بودند.
هنگامى كه با قتل حكيم و يارانش بصره در اختيار طلحه و زبير قرار گرفت و ابن حنيف نيز رانده شد طلحه و زبير بر سر اينكه چه كسى امامت جماعت را بر عهده بگيرد اختلاف كردند و هر كدام از آنها بيم اين را داشت كه اگر نماز را به ديگرى واگذار كند به اين معنا باشد كه به نفع او از قدرت كناره گرفته و به برترى او رضايت داده است.