رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٢٠٣ - نمايش زيباى سگ و الاغ
آن گاه ابتدا به سخن كرد و پس از حمد و ثناى خداى تعالى گفت: اى مردم، ما در امر اين امت نظر افكنديم و راهى كه به صلاح امت بوده و تفرقه را از امت دور كند بهتر از اين راهى كه من و عمرو بر آن اتفاق نظر پيدا كردهايم وجود ندارد. اين رأى اين است كه على و معاويه را از خلافت خلع كنيم و امت را در انتخاب خليفه آزاد بگذاريم تا هر كس را كه دوست داشتند به سرپرستى امور خود برگزينند.
بنابراين، من اينك على و معاويه را از مقام خلافت خلع مىكنم؛ اينك شما بايد امر خود را به دست بگيريد و هر كس را كه دوست داشتيد به ولايت امر خود برگزينيد. ابوموسى اين را گفت و كنار رفت تا عمرو عاص سخن بگويد. عمرو پيش آمد و پس از حمد و ثناى الهى گفت: همه سخنان اين مرد را شنيديد؛ او كسى را كه از طرف وى به نمايندگى و داورى آمده بود (يعنى على) از خلافت خلع كرد من نيز همانند وى على را از خلافت خلع مىكنم اما طرف خودم را (يعنى معاويه) كه ولى دَم و خونخواه عثمان بن عفان است و سزاوارترين مردم به مقام خلافت مىباشد در اين مقام و منصب برقرار و تثبيت مىكنم.
ابوموسى گفت: تو را چه شده؟ خدا توفيقت ندهد! خيانت روا داشتى و گناه كردى؛ همانا كه مثَلِ تو مثَلِ همان سگى است كه خدا در قرآن فرموده: «اگر به او حمله كنى زبان از دهان بيرون آرد و اگر رهايش كنى بازهم زبان از دهان بيرون آرد».