رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٤٤ - پاىان كار زبير
زبير زانو زد و وضو گرفت و به نمار ايستاد و در اين هنگام بود كه ابن جرموز بر او حمله آورد و وى را به قتل رساند. سپس سرش را از بدنش جدا كرد و سرِ بريده و شمشير و انگشترى او را گرفت و كمى خاك بر بدنش ريخت و به نزد احنف باز گشته و جريان را برايش بازگو كرد.
احنف گفت: به خدا سوگند، نمىدانم كارى كه كردى خوب است يا بد! به نزد على برو و اين خبر را به او بده.
وى به نزد حضرت على عليه السلام آمد و به دربان خيمه آن حضرت گفت: بگو عمرو بن جرموز آمده و با خود، سرِ بريده و شمشير زبير را آورده است. نگهبان او را داخل كرد. البته در بسيارى از روايات چنين آمده كه سر زبير را با خود نياورد و تنها شمشير او را آورده بود.
امير المؤمنين عليه السلام به او فرمود: آيا تو او را كشتى؟ عرض كرد: آرى. فرمود:
وَ اللهِ مَا كَانَ بْنُ صَفِيهَ جَبَاناً وَ لا لَئِيماً وَ لَكِنَّ الْحَيْنَ وَ مَصَارِعَ السَّوْء.
به خدا سوگند، فرزند صفيه نه بُزدل بود و نه پست، اما سرنوشتى بد و مرگى شوم داشت.
سپس فرمود: شمشيرش را به من بده. وى شمشير را به آن حضرت داد و ايشان آن را از غلاف بيرون كشيد و فرمود:
سَيفٌ طَالَمَا جَلَا بِهِ الْكَرْبَ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ.
اين شمشيرى است كه دير زمانى زنگارِ غم از چهره رسول خدا پاك مىكرد.