رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٤١ - تذكر امير المؤمنين عليه السلام
زبير گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ مطلبى را به يادم انداختى كه روزگار آن را از يادم برده بود. سپس به صفوف لشكر خود بازگشت.[١]
پسرش عبدالله به او گفت: با حالتى از نزد ما رفتى و با حال ديگرى بازگشتى!
زبير گفت: على حديثى را به يادم آورد كه روزگار آن را از يادم برده بود؛ من هرگز تا ابد با او نخواهم جنگيد و از امروز شما را ترك كرده و باز خواهم گشت.
عبدالله به او گفت: جز اين نمىانديشم كه از شمشيرهاى پسران عبدالمطلب ترسيدهاى! شمشيرهاى برّانى كه در دست جوانمردانى بلند مرتبه است. زبير گفت: واى بر تو؛ آيا مرا به جنگ تحريك مىكنى؟ بدانكه من سوگند ياد كردهام كه با او نبرد نكنم.
عبدالله گفت: سوگند خود را بشكن و كفاره بده تا زنان قريش در باره تو- كه هرگز ترسو نبوده و نيستى- نگويند از جنگ ترسيدى.
زبير گفت: غلامم مكحول را به كفاره اين سوگند آزاد كردم. سپس نوك پيكان از نيزه خود كند و با نيزهاى بدون پيكان به سپاه على عليه السلام حمله كرد.
على عليه السلام فرمود: در ميان صفوف سپاه برايش راه باز كنيد. و او به سوى اصحاب خود برگشت و دو باره و سه باره به سپاه حمله كرد. سپس به
[١] - تاريخ طبرى ٤/ ٢ و ٥/ ٥٠٩، الكامل ٣/ ٢٤٠، الأغانى ج ٨/ ٦٢ و ٥٩، مروج الذهب ٢/ ٣٧١.