پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٥٢ - ١ ماجراى سقيفه
محمديم، و كسى در مورد خلافت و حكومت پيامبر با ما به نزاع برخيزد، يا به باطل گراييده و يا به گناه آلوده شده و يا در ورطه هلاكت افتاده است.
حباب بن منذر با مشاهده ماجراجويى عمر بن خطاب و گستاخى وى، رو به انصار كرد و گفت: اگر مهاجران از درخواست شما سرباز زدند، آنها را از اين ديار بيرون برانيد، به خدا سوگند! شما به خلافت سزاوارتر از آنان هستيد، مردم، در سايه شمشيرهاى شما به آيين اسلام گردن نهادند، و سپس شمشير خود را از نيام كشيد و آن را به حركت درآورد و گفت: من پشتوانه مورد اعتماد، و پاسدار مطمئن اين امر هستم، به خدا سوگند! اگر موافق باشيد يكبار ديگر دست به شمشير مىبريم و ماجرا را از سر مىگيريم. در اينجا، جام خشم عمر بن خطاب لبريز شد و تا درگيرى بين دو طرف فاصلهاى نمانده بود كه ابو عبيده جراح براى جلوگيرى از وقوع آشوب بهپا خاست و با صدايى آرام گفت: اى جماعت انصار! شما نخستين كسانى بوديد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم را يارى كرده و از او پشتيبانى نموديد، اكنون نخستين افرادى نباشيد كه سنّت آن حضرت را دستخوش تغيير و تبديل ساختهاند و سپس با سخنانى حاكى از خواهش و تمنّا با آنان به گفت و گو پرداخت و ديرى نپاييد كه انصار آرام شدند و ميانشان چنددستگى افتاد.
عمر بن خطاب پس از اين گفتوگو فورا خود را به ابو بكر رساند و گفت: دستت را بده تا با تو بيعت كنم، هيچكس حق ندارد مقامى را كه رسول خدا به تو ارزانى داشته ناديده بگيرد و پس از او ابو عبيده جرّاح بهپا خاست و به ابو بكر گفت: تو برجستهترين فرد مهاجران و يار غار رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلم و جانشين وى در نمازگزاردن بر مردم هستى، و ابو بكر دست خود را براى هر دو تن گشود و آندو با وى بيعت كردند، سپس بشير بن سعد و گروهى از