تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٨٤ - سوره الإسراء(١٧) آيات ٦٠ تا ٦٩
عذاب استيصال پس اگر بعد از نزول بر كفر راسخ باشد هر آينه مستاصل شوند
وَ إِذْ قُلْنا لَكَ و ياد كن چون گفتيم تو را و وعده داديم كه اندوه مخور إِنَّ رَبَّكَ بدرستى كه آفريدگار تو يعنى عذاب او أَحاطَ بِالنَّاسِ فرا خواهد گرفت مردمان را يعنى هلاك خواهد گردانيد قريش را تعبير بلفظ ماضى بجهت تحقق وقوع است و اين اشارتست بواقعه بدر و يا معنى آنست كه علم حقتعالى احاطه كرده است باحوال مردمان و بآنچه ميكنند از طاعت و معصيت و آن چه مستحق آنند از ثواب و عقاب و او سبحانه قادر است باين چه ايشان در قبضه اقتدار اويند و قادر نيستند بر خروج از مشيت او و اين قول مرويست از ابن عباس و يا مراد آنست كه حقتعالى عالم است بجميع اشيا پس قصد ايشان را ميداند در طلب اقتراح آيات از تو و اين حث است بر تبليغ وعده عصمت و نصرت براى او از اذيت قوم و اين قول حسن است و يا آنكه قادر است بر آنچه سؤال ميكنند از آيات مقترحه و عالم بمصالح ايشان پس در حق ايشان آنچه صلاحست بفعل ميآرد وَ ما جَعَلْنَا و نگردانيديم الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ آن خواب را كه بتو نموديم إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ مگر فتنه براى آدميان يعنى بسبب آزمايش ايشان مراد رؤياى عام حديبيه است كه حضرت (ص) در خواب ديده بود كه عمره گذارده و خانه را طواف فرموده و سعى حلق بجا آورده و صحابه منتظران بودند و در آن سال عمره ميسر نشد و منافقان زبان طعن دراز كردند كه اين خواب راست نشد و حال آنكه حكم الهى آن بود كه تعبير در سال آتيه بظهور رسد و تفصيل آن در سوره الفتح مذكور خواهد شد انشاء اللَّه تعالى و قومى از علما در اين قول تردد دارند بجهة آنكه سوره مكيست و اين قصه مدنى است مگر آنكه گويند اين خواب را در مكه ديده باشد و در مدينه حكايت كرده از ابن عباس و سعيد بن جبير و حسن و قتاده و مجاهد روايتست كه مراد به اين خواب معراج است و رسول را چنانچه در بيدارى معراج بود در خواب نيز بود سمر بن جندب الفزاري روايت كند كه رسول (ص) را عادت بود كه چون نماز بامداد را ادا كردى روى بمردم آوردى و گفتى هيچ كس دوش خوابى ديده است اگر كسى خوابى ديده بودى تقرير كردى و حضرت آن را تعبير فرمودى روزى روى بما آورد و گفت هيچكس از شما خوابى ديده است ما گفتيم نه يا رسول اللَّه فرمود دوش چنان در خواب ديدم كه دو كس بيامدند و مرا گفتند برخيز و با ما بيا برخواستم و با ايشان برفتم پس مرا بردند تا ببيابانى هموار رسيدم نگاه كردم مردى را ديدم سنگى بزرگ در دست گرفته بود و مردى را بزمين انداخته بود و بر سر او ميكوفت چون سنگ از دست بينداختى سر او هم چنان شدى كه اول بودى باز سنگ برداشتى و سر او را كوفتى من گفتم اين چيست مرا گفتند از اينجا بگذر من برفتم مردى را ديدم كه بپشت افكنده بودند و مردى ديگر بكارد دهن وى را ميبريد و گوشت از وى بيرون