تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٢٤ - سوره الكهف(١٨) آيات ١ تا ٩
و تمليخا در پيش ايستاده ايشان را ميبرد تا كوه بنجلوس رسيدند گفت اين جا مكث كنيد تا من بروم و خبر بايشان رسانم تا ايشان از اين خلق عظيم نترسند گفتند چنين باشد چون تمليخا ديرتر از هر روز به غار معاودت ميكرد ايشان تصور كردند كه طغيانوس او را گرفته و ساعت بساعت جمعى بسيار بگرفتن ايشان خواهند آمد وداع يكديگر كرد و از خود قطع طمع زندگى كردند القصه چون تمليخا بيامد اين خبر را به ايشان عرض كردند ايشان در بحر تفكر فرو رفتند و در اثناء اين اهل شهر در رسيدند و از اين حال متعجب و متحير گشتند و چون نگاه كردند لوحى ديدند از ارزير نامهاى ايشان در آن نوشته و نسب ايشان مرقوم كرده كه در فلان تاريخ در عهد مملكت طغيانوس مكشلينا نملسا بسوطوس بسر طوس تمليخا مرطونس نيورس بكريوس بطبوس جوانان بدين شكل و بر اين هيئت از فتنه پادشاه وقت گريختند براى دين خود و در اين غار پنهان شدند چون مردمان شهر بدين مطلع شدند تعجب ايشان زياده گشت و چون آنها را ديدند بهمان هيئت بود كه در لوح نوشته بود همه تازه روى و با قوت رنگ و روى ايشان نگرديده و جامهاى ايشان چركين و كهنه نگشته متيقن شدند بآنكه حقتعالى بر احياى موتى و زنده كردن همه مردگان قادر است پس اين هر دو حاكم نامه نوشتند نزد پادشاه صالح كه بتعجيل متوجه اينجانب شده تا آيتى به بينى بر صحت بعث و نشور و آن قصه در نامه شرح دادند چون ملك صالح نامه را مطالعه كرد روى بر زمين نهاد و خداى را شكر كرد بر اظهار اين آيت در زمان او و بسيار بگريست پس برخاست با لشگر خود و اهل شهر بآنجا آمد و ايشان را ديد بعبادت مشغول و خداى را تسبيح و تهليل ميكردند چون ملك ايشان را بديد سلام كرد و بعد از ملاقات گفتند كه ما تو را وداع ميكنيم كه خداى ما را با حالت اول خواهد برد اين بگفتند و پهلو بر زمين نهادند و بخفتند حقتعالى جان ايشان برداشت پادشاه بفرمود تا حلل و جامهاى قيمتى را كفن ايشان كنند و تابوتها از زر بسازند در خواب ديد كه ايشان را هم چنان بگذار زر و ديبا را از ايشان دور دار پس حقتعالى ايشان را از چشم خلايق محجوب گردانيد و رعب را در دل مردمان افكند تا هيچ كس نتوانست كه بگرد ايشان آيد پس پادشاه بفرمود تا بر در غار ايشان مسجدى بنا كردند و مردم آنجا ميرفتند نماز ميكردند حاجت ميخواستند روا ميشد بروايت صحيحه ثابت شده كه رسول (ص) آرزوى آن كرد كه اصحاب كهف را بيند جبرئيل آمد كه يا رسول اللَّه (ص) تو ايشان را در دنيا نخواهى ديد اما جمعى از اصحاب را بفرست تا ايشان را بدين تو خوانند حضرت فرمود كه چگونه فرستم گفت همچون سليمان بر بساط نشينند و باد رخا را كه مسخر سليمان بود از حقتعالى بطلب تا ايشان را بردارد و بآنجا برد رسول (ص) فرمود تا بساطى بگستردند امير المؤمنين (ع) و ابو ذر و سلمان و ابو بكر و عمر