تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٤٢ - سوره الإسراء(١٧) آيات ١ تا ٩
گفتم اى جبرئيل اين كيست گفت پدر تست آدم اين در كه بر راست او است در بهشت است و بر چپ در دوزخ چون بنگرد كه يكى را از فرزندانش به بهشت برند شاد شود و چون يكى را بدوزخ برند دلتنگ گردد و بگريد و بآسمان دوم رسيدم جبرئيل در بزد گفتند كيستى گفت جبرئيلم و محمد (ص) با من است گفتند
حياه اللَّه من اخ و من خليفة فنعم الاخ و نعم الخليفة و نعم الهادى
در بگشادند چون بدرون رفتم دو جوان را ديدم گفتم اينان كيستند گفت يكى عيسى است و ديگرى يحيى مرا تحية كردند از آنجا بآسمان سوم بر آمدم و بطريق مذكور در بگشادند مردى را ديدم كه او را بر خلقان در حسن چندان تفضيل بود كه ماه شب چهارده را بر ستارگان گفتم اين كيست گفت برادر تست يوسف از آنجا بآسمان چهارم رفتم در بگشادند در آنجا مردى را ديدم پشت بموضعى باز داده گفتم اين كيست گفت ادريس است پشت بديوان خلايق باز داده است كه در آنجا امور و احوال ايشانست از آنجا بآسمان پنجم رفتم مردى را ديدم نشسته و در پيرامون او قومى صف زده ايشان را حديث ميكرد گفتم اين كيست گفت هارون است كه محبوب بنى اسرائيل بود و اينها بنى اسرائيلاند كه امت او و امت موسىاند پس بآسمان ششم بر آمدم در آنجا مردى را ديدم با هيبت چون مرا بديد بگريست گفتم اين كيست گفت موسى بن عمرانست گفتم چرا ميگريد گفت براى آنكه بنى اسرائيل دعوى كردند كه از او گرامىتر مر خداى را بنده نيست و مرتبه تو اينست كه ميبيند از آنجا بآسمان هفتم رفتم مرد كهل را ديدم بر در بهشت بر كرسى نشسته و نزديك او جمعى بودند با جامهاى سفيد و رويهاى سفيد و جمعى ديگر را ديدم كه در روى ايشان تيرهگى بود ايشان در آب ميرفتند و خويشتن را ميشستند و رنگ روى ايشان صاف ميشد و در جوى ديگر شدند غسل كردند صفا و نورانيت ايشان بيشتر شد و بيامدند و نزد اصحاب خود بنشستند گفتم اينها كيستند و اينمرد كيست و اين جويها چيست گفت پدر تست ابراهيم خليل الرحمن و اين جماعت كه روى ايشان سفيد است آناناند كه ايمان آوردند و بظلم و فسق پوشيده نكردند و آنان كه در رنگ ايشان تيرهگى بود آناناند كه معصيت و طاعة بهم مخلوط ساختند و بعد از آن توبه كردند و اين جويها يكى رحمت خدايست و يكى نعمت او و ديگرى شراب طهور و ابراهيم را ديدم كه پشت بخانه باز داده كه آن را بيت العمور خوانند هر روز هفتاد هزار فرشته در او داخل شوند و تا روز قيامت هيچكدام از آنجا بيرون نيايند پس بسدرة المنتهى رسيدم و در زير آن درخت چهار چشمه بيرون مىآمد از آب و مى و شير و انگبين چون در شاخ و برگ آن درخت نگاه كردم دانستم كه سدرة المنتهى است نورى از انوار الهى بر آن درخت ميدرخشيد كه بوصف هيچ واصفى در نيايد و آن را هزار هزار شاخى بزرگ بود بر هر شاخ هزار هزار شاخ كوچك بر هر يك از آن شاخهاى كوچك هزار