تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٥٦ - سوره الإسراء(١٧) آيات ١ تا ٩
كرد چون خواست كه از بابل متوجه شهر خود شود گفت من از اينجا بوطن خود ميروم هيچ حاجتى دارى كه آن را براى تو روا كنم بخت نصر بگريست گفت چرا ميگريى گفت از مفارقت تو كه تو با من اين همه انعام كردى و من قادر نبودم كه مكافات تو نمايم گفت مكافات تو با من آنست كه با من عهد كنى كه چون پادشاه شوى مراعات حال من كنى و ضرر و ايذاى از تو بمن و اهل بيت من نرسد او گفت اى عزيز بجهت آنكه مرا بسيار ضعيف و عاجز و بينوا يافته بمن استهزا ميكنى آن مرد گفت نه چنين است كه تو گمان برده من اين سخن را بر وجه حقيقت ميگويم القصه بعد از عهد از او مفارقت كرد و روزگارى بر اين بر آمد پادشاه فارس كه صيحون نام داشت شخصى را امارت داد با صد هزار سوار وى را بطرف شام فرستاد تا آنكه آن مملكت را بحوزه تصرف در آورد و در آن عصر بخت نصر در مطبخ او آمد و شد كردى بجهت طمع طعام چون بشام رسيد ولايتى ديد ابادان و لشگرى بسيار از سواره و پياده و خزائن بسيار و حصون و قلاع متجاوز از عدد شمار دانست كه مهمى نتواند ساخت بخت نصر بيامد و در ميان محاسن و محافل اهل شام ميگشت و ميگفت شما را چه منع ميكند كه بزمين بابل رويد كه آن جا مالهاى بسيار و خزاين بيشمار است و حصنى و قلعه ندارد و لشگرى در آن جا نمانده ايشان گفتند كه با وجود كثرت عدد و عدد كه ما را هست نميتوانيم كه بحرب اقدام نمائيم و باين بهانه بر جميع كيفيات و حالات ايشان مطلع شد و دانست كه در محاربه بسيار عاجزند و بعد از تحريص ايشان ببابل رفتن بازگشت و بلشگرگاه خود آمد و صاحب لشگر چون چاره اين كار نديده كه بمحاربه اهل شام رود بالضرورت بازگشت و نزد صيحون آمد و گفت آن شهريست كه در وى لشگرى بسيار است و ما را قوت مقاومت نيست با ايشان صيحوان از سر كارزار در گذشت و بخت نصر در لشگرگاه او ميگرديد و ميگفت نزد من چيزى هست از اخبار لشكر شام كه با هيچ كس نگويم مگر با ملك صيحون اين خبر بملك رسيد او را احضار كرد و از آن استفسار كرد گفت اى ملك در شهر شام رفتم و احوال ايشان را تفحص كردم و اگر چه در عدد و عدد بيشمارند اما در محاربه بسيار عاجزند و آن را كه فرستاده بودى بيرون شهر فرود آمده بود و از ضعف و عجز ايشان خبر نداشت و كثرة ايشان را ديده هراسان شد و بازگشت مدتى كه از اين حكاية بگذشت ملك قصد كرد كه لشگرى بشام فرستد كه بتدبير صايب شام را فتح كند پس در اين فكر بود كه چه كس اين كار تواند كرد و عقده اين امر مشكل را كه تواند گشود و آخر راى وى بر آن قرار يافت كه صواب آنست كه همان مرد كه مرا بر كيفيات و حالات اهل شام خبر داده زمام امارت و ايالت را بقبضه اقتدار او دهم چه او مردى صاحب وقوفست و تدبيرات امور ملك را نيكو ميداند پس بخت نصر را امير لشگر ساخت بخت نصر در ميان لشكر صيحون گرديده چهار هزار مرد شجاع و دلاور را از ميان ايشان انتخاب