تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٤٥ - سوره الإسراء(١٧) آيات ١ تا ٩
چون برگشتم مرا بر رفرف سبز نشاندند تا بسدره فرود آمدم جبرئيل را ديدم مرا گفت بشارت باد تو را اى محمد (ص) كه بهترين خلقانى و برگزيده پيغمبرانى آنچه تو را داد بفرشتگان مقرب و پيغمبران مرسل نداد و بعد از آن جبرئيل گفت كه بيا تا تو را ببهشت برم و بتو نمايم آنچه حقتعالى براى تو در آن آماده ساخته تا تو را در آن رغبت بيفزايد و بالكليه خاطر خود متوجه آن ساخته از دنيا و حطام آن رغبت بگردانى پس فرود مىآمديم از باد سبكتر و از تير سريعتر تا به بهشت رسيديم و بفرمان الهى خوف و ترس از من زايل شده بود و دهشت از من رفته جبرئيل را اخبار ميكردم از عجايب و غرايب كه ديده بوديم در اعلى عليين از درياهاى آتشى و نورهاى درخشان او گفت
سبحان اللَّه
آن سرا پردههاى رب العزة است كه بعرش او محيط است و اگر انحجابها نباشد هر چه در زير عرش است از نور عرش بسوزد و آنچه تو نديده بيشتر از آنست كه ديدى و عجيب و غريبتر من گفتم
سبحان اللَّه العظيم ما اكثر عجايب خلقه
پس فرشتگان را ديدم صف در صف كشيده بودند چنان كه بناها ازار زير ريخته جبرئيل گفت روحانيانند و روح عظيم در ميان آن است كما قال اللَّه تعالى يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا روز قيامت همه فرشتگان يك صف بايستند و روح در يك صف و از عقب اينها اسرافيل من گفتم اين صف كه بر بالاى صفها است در بحر اعلى چه صف است كه گرداگرد يكديگر در آمدهاند گفت كروبياناند كه اشرف و عظماى ملائكهاند و هيچ فرشته زهره آن ندارد كه برايشان نكرد و شان ايشان از آن عظيمتر است كه من وصف ايشان توانم كرد و وصف ايشان همين بس كه تو معاينه ديدى پس جبرئيل مرا در بهشت بگردانيد كوشكها ديدم از در و ياقوت و زبرجد درختان از زر سرخ شاخها از مرواريد سفيد و بيخ آن از سيم سفيد و زمين آن از مشك ازفر و من آن همه را چنان شناختم كه گوئيا سالها در آن در آمدهام و بيرون رفته در بهشت جويى ديدم از شير سفيد تر و از شهد شيرينتر ريك آن از زمرد و مرجان و گل آن از مشك ازفر جبرئيل گفت اين حوضى است كه حقتعالى تو را عطا كرده در كريمه إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ از زير عرش جارى ميشد و در زير كوشكهاى مؤمنان ميرفت بدرختى رسيدم كه از آن نيكوتر درختى در بهشت نبود و هر ميوه كه حقتعالى در آسمان و زمين آفريده بانواع و الوان و روايح مختلفه بر آن درخت بود من از حسن او بتعجب فرو ماندم گفتم اى جبرئيل اين چه درخت است گفت درخت طوبى كه قيلوله امتان تو در سايه ايندرخت باشد و در بهشت چندان نعم را مشاهده كردم كه هيچ گوشى نشنيده و هيچ چشمى نديده و بر دل هيچكس از آدميان نگذشته اين همه ساخته و پرداخته شده و انتظار صاحبان خود ميكشد تا بايشان تسليم كنند گفتم
لمثل هذا فليعمل العاملون
پس از آنجا متوجه دوزخ شدم سلاسل و اغلال آن را بديدم و حياة و عقارب و حميم و زقوم و يحموم و غساق دوزخ