تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٥٨ - سوره الإسراء(١٧) آيات ١ تا ٩
ميجوشيد بفرمود تا پاره خاك بر آن ريختند خون از بالاى خاك ميجوشيد و هر چند خاك مىريختند فايده نميداد تا خاك مقدار حصار شهرى شد و آن خون بر بالاى آن ميجوشيد اينخبر بصيحون كه امير بابل بود رسيد خواست كه شخصى را با لشگر آراسته بجنگ آن پادشاه فرستد بخت نصر پيش آمده گفت مرا امير اين لشگر كن كه من احوال آن شهر و مردمان نيكو ميشناسم وى را امير لشگر كرد وى بيامد و بدر شهر فرود آمد آن شهر را محاصره كرد هر چند خواست كه آن شهر را بگيرد ميسر نشد آخر قرار بر مراجعت داد پيره زنى در آن لشگرگاه آمد و بخت نصر را گفت كه شنيدم كه قصد برگشتن دارى گفت آرى چاره در اين امر نميدانم و لشگريان بىبرگ و بىنوا شدهاند گفت من تدبير اين امر بتو تعليم كنم تا اينشهر بر تو گشوده شود بشرط آنكه آن را بكسى نگويى كه من گفتهام گفت همچنين باشد گفت فردا لشگر را بچهار قسم كن بچهار گوشه شهر آنها را تعيين فرما و بگو كه همه سر سوى آسمان كنند و گويند بار خدايا بحق خون ناحق ريخته يحيى بن زكريا كه اين شهر را بر ما گشاده گردان چون روز ديگر چنين كردند يك بار از چهار سوى آن شهر بار و بيفتاد لشگر در شهر در آمدند و آن زن بيامد و بخت نصر را بسر خون يحيى برد گفت مردمان را ميكش و خون ايشان را بر سر اين خون بريز تا ساكن شود وى خون هفتاد هزار كس را بر سر آن خون ريخت ساكن نگشت تا آنكه زن پادشاه را كه تحريك قتل يحيى كرده بود بدست آوردند و بكشتند و خون او را بر سر خون يحيى ريختند ساكن گشت بعد از آن پيره زن گفت كه دست از خون ريختن باز دار كه خداى تعالى راضى نشود كه خون پيغمبرى ريخته شود تا كشندگان او را و هر كه در خون او سعى كرده باشد و باين راضى شده كشته نشود اكنون همه آن جماعت كه در خون يحيى شريك بودهاند و بآن راضى گشته كشته شدهاند و لهذا خون او ساكن شده و آن مرد كه نامه امان از او گرفته بود بيامد و آن را باو عرض كرد بخت نصر او را و اهل بيت او را امان داد و بيت المقدس را خراب كرد و وجوه و اعيان و اشراف بنى اسرائيل باسيرى با خود ببابل برد و دانيال در ميان ايشان بود با قومى از فرزندان انبيا چون بزمين بابل رسيد پادشاه بابل مرده بود پادشاهى را به بخت نصر تفويض كردند وى چون دانيال را بديد و عقل و راى و علم و ديانت وى را مشاهده كرد وى را مقرب گردانيد وهب بن منبه روايت كرده كه بخت نصر در آخر عمر در خواب ديد صنمى را كه سرش از زر بود و سينهاش از سيم شكمش از مس و رانهايش از آهن و ساقهايش از گل خشك و بعد از آن سنگى را ديد از آسمان بيفتاد و بر او آمد و وى را پست گردانيد آن گاه آن سنگ بزرگ ميشد تا چندان شد كه از مشرق تا مغرب رسيد و درختى ديد بيخ آن در زمين و سرش در آسمان كشيده و مردى بر سر آن درخت تيرى در دست گرفته و منادى ندا ميكرد كه شاخهاى ايندرخت را قطع كن تا مرغان از آن پراكنده شوند و سباع و