تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٧ - سوره يوسف(١٢) آيات ١٠ تا ١٩
بود نگذارم كه كسى قصد كشتن تو كند پس او را در زير سايه حمايت خود گرفت و با برادران گفت كه دست تعدى در آستين توقف كشيد آخر نه با من عهد كردهايد كه قصد قتل يوسف نكنيد غضب ايشان تسكين يافت و از كشتن او در گذشتند وَ أَجْمَعُوا و راى خود را محكم ساختند أَنْ يَجْعَلُوهُ به آنكه بيفكنند او را فِي غَيابَتِ الْجُبِ در قعر چاه كه باصح اقوال بر سه فرسخى كنعان بود سر چاه تنگ و پائين آن گشاده و هفتاد گز عمق داشت و زياده نيز گفتهاند كه از طريق جاده دور افتاده بود و بدانكه جواب لما در آيه محذوفست اى فعلوا به ما فعلوا من الاذى يعنى چون يوسف را بردند و اتفاق كردند كه او را در چاه اندازند پس كردند باو آنچه كردند از انواع ايذاء باين وجه كه او را بسر آن چاه كشيدند هر چند او دست در دامن يك يك ميزد فايده نميكرد گاهى حرمت بزرگى پدر و زمانى عجز خوردى خود را شفيع مىآورد سودى نداشت و هر چند از ابر ديده آب حسرت مىباريد از زمين همت برادران گياه وفا نميرست چندان كه نسيم آه از گلشن دلش ميدميد ولى در روضه شفقة ايشان غنچه مهر در نمى شگفت يوسف چون ديد كه از سر آن بيداد در نميگذرند و بنظر مرحمت در حال زار او نمينگرند فرمود كه مهلتم دهيد تا دو ركعت نماز بگذارم گفتند تو نماز گذاردن چه دانى گفت آخر پيغمبر زادهام و با پدر بسيار در محراب طاعت بپاى ايستادهام يهودا از برادران درخواست كرد تا يوسف را بگذاشتند و دست از گريبان او باز داشتند تا دو ركعت نماز گذارد و بعد از نماز روى بخاك نهاده ميگفت خدايا خود را بتو سپردم و زمام مهار خود را بقبضه رضاى تو باز گذاشتم
|
ما بندهايم و مصلحت ما رضاى تست |
خواهى ببخش و خواه بكش راى راى تست |
|