تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٨ - سوره يوسف(١٢) آيات ١٠ تا ١٩
آن هست كه با من جفا كنيد مرا طاقت آن نيست كه شما بعقوبت پدر درمانيد روبيل روى از اين سخن درهم كشيد كارد بزد و ريسمان را بريد يوسف در نيمه ره چاه بود كه رسن بريده گشت گفت دريغ كه ديدار پدر ناديده رشته اميد از زندگى من منقطع شد و در چاه فنا افتادم پس دل از جان برداشت و خود را بكلى بحق باز گذاشت ندا رسيد بجبرئيل كه ادرك عبدى درياب بنده مرا جبرئيل بيك پر زدن از سدرة المنتهى بميان چاه رسيد و يوسف را در هوا بگرفت يوسف بىهوش شده بود آهسته او را بتك چاه رسانيد و بر بالاى سنگى خوابانيد خطاب آمد كه اى جبرئيل جامهاى بهشت بوى بپوشان و از شربتهاى انهار جنت بوى نوشان و سر او را بردار و در كنار خود گذار و پر با فر خود بر جراحتهاى وى بمال تا به شود و چون به هوش باز آيد سلام ما بوى برسان و بگو هيچ غم مخور كه ما ترا براى تخت و جاه آفريدهايم نه براى تحت چاه جبرئيل گفت الهى اجازه ده كه من خود را بصورت يعقوب بوى نمايم تا زمانى بدان تسلى يابد فرمان رسيد كه چنان كن جبرئيل بصورت يعقوب بر آمده سر يوسف را بر كنار گرفت يوسف چون بهوش آمد سر خود را در كنار پدر ديد برجست و هر دو دست در گردن روح الامين در آورد و فرياد بر كشيد كه يا ابتاه كجا بودى كه برادران با من چها كردند مرا از خدمت تو جدا ساختند و ترا نيز بفراق مبتلا كردند و مرا سر و پاى برهنه در بيابان مهلكه دوانيدند و آن چه از ستم و جفا ممكن بود بمن رسانيدند آب و نان از من باز داشتند مرا گرسنه و تشنه بگذاشتند رخساره مرا بضرب طپانچه گلرنگ كردند گيسوى مرا با خاك و خون برآميختند و پيراهنى كه تو بدست خود بر من پوشانيده بودى از سرم بر كشيدند و رسن خوارى بر ميانم بستند لگد بيدادى بر پشتم زدند و سرنگونم بچاه آويختند اى پدر در روى من نگر و زخم طپانچه ببين و در پشت و پهلوى من نگاه كن و اثر جراحت ملاحظه فرما يوسف اين سخن ميگفت و از ديوارهاى چاه آواز ناله و آه مى آمد جبرئيل ميخروشيد و ملائكه ميگريستند آخر جبرئيل بىطاقت شده گفت اى يوسف من يعقوب نيستم من روح الامينم فرستاده رب العالمينم پس سلام الهى بدو رسانيد و از طعام و شراب بهشت بوى خورانيد و پيراهن خليل در حينى كه ابراهيم را برهنه كرده بآتش انداخته بودند و جبرئيل آن را از بهشت براى او آورده بود در او پوشانيده بود و بطريق ارث بيعقوب رسيده و يعقوب آن را تعويذ وار بر بازوى يوسف بسته بود جبرئيل آن را از بازوى وى گشوده در او پوشانيد آن گاه مژده خلاص و نجاة از چاه و رسيدن بمرتبه عز و جاه بگوش او رسانيد كما قال جل ذكره وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ و ما وحى فرستاديم بسوى او بواسطه جبرئيل كه اندوهناك مباش كه بزودى تو را از حضيض چاه بذروه جاه رسانيم و برادران را بحاجتمندى نزديك تو آوريم لَتُنَبِّئَنَّهُمْ هر آينه تو خبر دهى برادران را بِأَمْرِهِمْ