صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤٦٠ - نگرشهاى تك بعدى به اسلام
مسلميم، لكن نه توحيدشان توحيد اسلامى است؛ و نه بعثتشان بعثت اسلامى است؛ و نه نبوتشان نبوت اسلامى است؛ و نه امامتشان و نه معادشان. همهاش بر خلاف اسلام است. نه اينكه اين حال تازه [باشد]؛ يعنى ده سال، پانزده سال است پيدا شدهاند؛ در وقتى كه اوايل شايد حوزه علميه قم بود، بعضى از همين سنخ آدمها، كه معمم هم بودند، يك روزى آمدند بعضيشان پيش من و گفتند كه ما اين طور فهميديم كه معاد همين عالم است، جزا هم همين عالم است. اين آدمها بودند. از سابق هم بودند. حالا زياد شدند. من نجف كه بودم، يك آدمى آمد از طرف يك گروهى، و بيشتر از بيست روز- بعضيها مىگويند بيست و چهار روز- آنجا ماند. هر روز هم آمد پيش من. من يك ساعت يا بيشتر به او مهلت دادم صحبت كرد. تمام صحبتش هم از قرآن بود و نهج البلاغه. تمام صحبتش. من سوء ظن به او پيدا كردم [١]. و يادم آمد قصهاى كه مرحوم سيد عبد المجيد همدانى داشته است. نقل مىكنند يك نفر يهودى آمده بود پيش ايشان و مسلمان شده بود. بعد از يك چند وقتى، ايشان ديده بود ايشان خيلى مسلمان شده! خواسته بودش، گفته بود: تو من را مىشناسى؟ گفت: بله، شما از علماييد. مىدانيد كه من، مثلًا، اولاد پيغمبر هستم؟ مىدانيد كه من پدرانم مسلمان بودند؟ اين همه، چه، چه. حالا هم عالم هستم در اين جمعيت؟ بله، همه اينها را مىدانم خودت را هم مىشناسى؟ بله، يهودى زادهام.
همه پدرهايت يهودى بودند، خودت هم يهودى بودى و تازه مسلمان شدى؟ من يك معمايى پيشم هست. و او اين است كه چه طور تو از من بيشتر مسلمان شدى؟ چه شده است كه تو اظهار اسلامت بيشتر از آنى است كه ما هستيم. شنيدم كه بعد مردك رفته و ديگر ايشان نديدند او را. معلوم شد حيلهاى بوده براى يك كارهايى! از اين حيلهها هست. من ديدم كه اين خيلى مسلمان شده و تمام حرفش از اسلام و نهج البلاغه و فلان؛ و در خلال حرفهايش مىديدم كه روى اعوجاج دارد مسائل را، حرفهايى را، مىزند. من
[١] يكى اعضاى سازمان مجاهدين خلق (منافقين).