مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٧ - تفسیر سوره انفال (٨)
موسیالرضا در هیچ کاری مداخله نمیکند؟! درست است که شما شرط کردهاید، ولی این یک نماز بیشتر نیست. همینقدر بروید که دیگر مردم خیلی به ما حرف نزنند. فرمود: بسیار خوب، من میروم اما به آن سنتی رفتار میکنم که جدم رفتار میکرد؛ یعنی به سنت اسلامی که جدم عمل کرد عمل میکنم نه به این سنتهایی که امروز رایج است. گفتند در این جهت مختارید. اعلام شد که نماز عید قربان را علی بن موسیالرضا علیه السلام میخواند. حدود صد و پنجاه سال بود- از زمان معاویه تا زمان مأمون- که معمول شده بود خلفا با جلال و شکوه و جبروت بیرون بیایند. مردم هم بیخبر، گفتند لابد ولیعهد هم با همان جلال و جبروتهای معمول بیرون میآید.
رؤسای سپاه، اعیان و اکابر لشکری و کشوری بنیالعباس که حکم شاهزادههای آن وقت را داشتند همه آمدند درِ خانه حضرت که با ایشان بیایند به نماز. اما به رسم سابق، اسبهای خود را زین و یراق کرده و گردنبندهای طلا و نقره به گردن آنها بسته بودند، خودشان چکمههای مخصوص بهپا کرده و مسلح شده بودند، شمشیرهای مرصّع به کمر بسته بودند با یک جلال و جبروت عجیبی. ولی حضرت قبلًا فرموده بود من میخواهم مثل جدم بیرون بیایم. در داخل منزل که بودند به عدهای از کسانشان فرمودند: اینطور که من میگویم رفتار کنید. وضو گرفتند و آماده شدند.
حضرت خیلی ساده پاها را برهنه کرد و ضامنهای کمر را بالا زد، عصا را به دست گرفت و ذکرگویان حرکت کرد: اللَّهُ اکبَرُ اللَّهُ اکبَرُ اللَّهُ اکبَرُ عَلی ما هَدینا وَ لَهُ الشُّکرُ عَلی ما اوْلینا. اطرافیان هم با حضرت همصدا شدند. همه منتظر بودند. در که باز شد یک وقت دیدند امام با آن هیئت آمدند بیرون: اللَّهُ اکبَر. جمعیت بیاختیار گفت: اللَّهُ اکبَر.
از اسبها پیاده شدند و آنها را رها کردند و لباسها را کندند. چکمهها را طوری بسته بودند که از پاها بیرون نمیآمد. نوشتهاند خوشبختترین افراد کسی بود که یک چاقو پیدا میکرد که چکمهها را پاره کند و دور بیندازد. اشکها جاری شد. تا حالا انتظار داشتند امام با جلال و جبروت مادی و دنیایی و زر و زیور و اسب و شمشیر بیرون بیایند؛ برعکس، جلال و جبروت معنوی جایش را گرفت. اینها هم فریاد کشیدند: اللَّهُ اکبَر. مردم دیگر هم فریاد کشیدند: اللَّهُ اکبَر. زنها و بچهها روی پشتبامها جمع شده بودند که جلال ولیعهدی را ببینند. یک وقت دیدند اوضاع طور دیگر است. نوشتهاند یکمرتبه تمام شهر مرو فریاد اللَّهُ اکبَر شد و صدای ضجّه و گریه در شهر بلند شد. جلال چند برابر شد اما در سادگی و معنویت. راه افتادند به طرف