مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٢٤ - همکاری و همدلی
مَنْ لَمْ یغْزُ وَ لَمْیحَدِّثْ نَفْسَهُ بِغَزْوٍ ماتَ عَلی شُعْبَةٍ مِنَ النِّفاقِ آن کس که جهاد نکرده باشد و یا لااقل آرزوی جهاد را در دل خود پرورش نداده باشد (حدیث نفس به جهاد نکرده باشد) یعنی فکر و اندیشه جهاد در قلبش نباشد، چنین کسی میمیرد با نوعی از نفاق؛ یعنی در عمق روح این آدم نوعی نفاق وجود خواهد داشت. این نفاقی که در این حدیث آمده است غیر از آن نفاقی است که انسان خودش هم میفهمد منافق است. این یک دورویی است که انسان خودش هم نمیداند. مثلًا ما عادت کردهایم که به لفظ خطاب میکنیم وجود مقدس اباعبداللَّه علیه السلام را و میگوییم: السَّلامُ عَلَیک وَ عَلَی الْارْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک فَیا لَیتَنا کنّا مَعَک فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً ای کاش ما با تو بودیم (البته چون ما عربی نمیدانیم، خودمان هم نمیفهمیم چه میگوییم؛ شاید همین را هم روی جِد نمیگوییم) که به یک رستگاری بزرگ نائل میشدیم. اما این، حرف است. واقعاً اگر صحنهای مثل صحنه کربلا ایجاد شود یعنی امام حسینی باشد، همین ماها که یک عمر برای امام حسین داد کشیدهایم، گریه کردهایم، حسین حسین کردهایم، مردی هستیم که در یک چنین صحنهای پایداری کنیم؟ البته الآن پیش خودمان اینجور خیال میکنیم ولی اینطور نیست.
قضیه معروفی است درباره یکی از علمای بزرگ شیعه. یکی از علمای قم برای من نقل میکرد که مرحوم فیض درباره این جملهای که از حضرت امام حسین نقل شده است که ایشان در شب عاشورا فرمودند: من اصحابی بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، میگفت من باور نمیکنم چنین چیزی را امام فرموده باشد. گفته بودند چرا؟ گفته بود مگر آنها چکار کردند که امام بگوید اصحابی از اینها بالاتر نیست؟
آنهایی که امام حسین را کشتند خیلی آدمهای بدی بودند؛ اینهایی که امام حسین را یاری کردند کار مهمی انجام ندادند. هر مسلمانی جای آنها میبود، وقتی میگفتند فرزند پیغمبر، امام زمان در دست دشمن تنها مانده است، قهراً میایستاد. یک شب در عالم رؤیا دید که صحرای کربلاست، امام حسین با هفتاد و دو تن در یک طرف، لشکر سی هزار نفری دشمن هم در طرف دیگر. آن جریان به نظرش آمد که موقع ظهر است و میخواهند نماز بخوانند. حضرت امام حسین علیه السلام به همین آقا فرمودند شما جلو بایستید تا ما نماز بخوانیم (همانطور که سعید بن عبداللَّه حنفی و یکی دو نفر دیگر خودشان را سپر قرار دادند). دشمن تیراندازی میکرد. این آقا رفت جلو ایستاد. اولین تیر از دشمن داشت میآمد. تا دید تیر دارد میآید، خم شد. ناگاه دید