درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٥ - فی حقیقة السرعة و البطؤ و أنّهما لیسا بتخلّل السکون
این بیان تکیه کرده است ولی نه خیلی زیاد. این مطلب فی حد ذاته مطلب درستی است ولی در اینجا نتیجه نمیدهد، چرا؟
توضیح اینکه: ما در اینجا دو مطلب داشتیم: یک مطلب اینکه اساسا «حرکت» مجموعی از اکوان منفصل از یکدیگر نیست. این بیان[١] در رد آن نظریه که میگفت «حرکت مجموع اکوان گسسته از یکدیگر است» درست است. هیچ وقت میان قوه شیء و فعلیت شیء «عدم» متخلل نمیشود؛ یعنی کون و فساد در عالم محال است. پس چون فعلیتِ ]مرتبه[ قبلی، قوه ]مرتبه[ بعدی است این فعلیتها یک وجود واحد متصل را تشکیل میدهند. «حرکت» مجموع بودنها[٢] نیست، بلکه یک شدنِ واحد متصل است. خلاصه، این بیان در رد این قول که «حرکت مجموع اکوان است» درست است، ولی ما اینجا مطلب دیگری هم داشتیم و آن این است که بعد از اینکه قبول کردیم حرکت یعنی خروج تدریجی از قوه به فعل، بحث سر این است که آیا «بطیء» مجموعی از حرکتهاست یا نه؟ اگر میگفتیم بطیء مجموعی از لاحرکتهاست (یعنی مجموعی از بودنهاست) این بیان[٣] این نظریه[٤] را رد کرده بود، ولی ما از این نظریه فارغ شدیم و حرف دیگری مطرح کردیم. حرف این است: قبول داریم که حرکت عبارت است از یک کون واحد تدریجی، ولی اینکه شما حرکتی را بطیء میبینید به این جهت است که یک حرکت نیست بلکه صدها حرکت است. (حرف قبلی که با بیان آقای طباطبایی رد میشود این است که حرکت مجموع لاحرکتهاست، ولی این حرف میگوید حرکت مجموع حرکتهاست.)
آنوقت این نظریه در باب حرکت، نظیر نظریه ذیمقراطیس در باب جسم میشود. در باب جسم دو نظریه مطرح بود که هر دو را رد میکردیم: یکی نظریه متکلم که میگفت هر جسمی مجموعی از لاجسمهاست؛ یعنی هر جسمی مجموعی از نقاط جوهری است که هر نقطه جوهری خودش دیگر جسم نیست و خاصیت جسم (یعنی طول و عرض و عمق) را ندارد. متکلم میگوید: این جسم که خودش یک واحد طویل عریض عمیق است عبارت است از مجموعه اشیائی که هریک از آن اجزاء لاجسماند.
نظریه دوم نظریه ذیمقراطیس بود. ذیمقراطیس نمیگفت «جسم عبارت است از
[١] . [بيان علامه طباطبايی.]
[٢] . يعنی بودن در اين نقطه، بعد بودن در نقطه ديگر و بعد بودن در نقطهای ديگر.
[٣] . [ بيان علامه طباطبايی.]
[٤] . [ يعنی همين نظريه كه بطیء مجموعی از «لاحركتها» يا به عبارتی «بودنها» است.]