درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧ - فی حقیقة السکون و أنّ مقابل الحرکة
میبینید اینکه سکون را به امری وجودی تعریف کنید امکان ندارد؛ یعنی در ظرفی که حرکت را به صورت امری وجودی تعریف کردهاید نمیتوانید سکون را به عنوان امری وجودی تعریف کنید. ما قضیه را برعکس میگیریم و اول سکون را تعریف میکنیم، بعد میرویم سراغ تعریف حرکت. شاید «حرکت» امری عدمی باشد نه سکون.
جواب
واضح است که این حرف، حرف نامربوطی است؛ چون اگر ما نتوانیم سکون را امری عدمی بدانیم به طریق اولی حرکت را نمیتوانیم امری عدمی بدانیم.
البته آقایان این اشکال را طور دیگری جواب میدهند و میگویند: اگر این طور باشد، در تعریف سکون دور لازم میآید؛ چون اگر بخواهیم سکون را به صورت امری وجودی تعریف کنیم، برای اینکه ]در این تعریف[ «استمرار» را بیان کرده باشیم باید به یکی از این صور تعریف کنیم: یا بگوییم: «هو الکون فی الآن الثانی فی المکان الاول»، یا: «وجود مستمر در یک مکان»[١] ، و یا اینکه خود لفظ «زمان» را به کار ببریم و بگوییم «وجود در یک فردی از افراد مقولهای در مدت زمانی». در تمامی این تعاریف مفهوم «زمان» را اخذ کردهایم. اگر در تعریف از کلمه «مستمر» استفاده کنیم، در مفهوم «مستمر» زمان هست، اگر از «آن» استفاده کنیم، «آن» را نمیتوان شناخت مگر به تبع زمان[٢] ، و اگر خود «زمان» را به کار ببریم، روشن است که زمان را در تعریف اخذ کردهایم. پس اگر بخواهیم اول «سکون» را به عنوان امری وجودی تعریف کنیم چارهای نیست از اینکه یا خود «زمان» را در تعریفش بیاوریم و یا چیزی را که آوردن آن مستلزم این است که معنی زمان را قبلا دانسته باشیم. حال میگوییم: ما «زمان» را بدون «حرکت» نمیتوانیم بشناسیم و اصلا زمان جز مقدار حرکت چیزی نیست. پس اگر بخواهیم اول سکون را به صورت امری وجودی تعریف کنیم قبلا باید حرکت را شناخته باشیم. بعد اگر بخواهیم حرکت را نیز با سکون تعریف کنیم و بگوییم «حرکت عبارت است از ساکن نبودن چیزی که شأن و امکان او ساکن بودن است» دور لازم میآید؛ یعنی سکون را به حرکت تعریف کردهایم و حرکت را به سکون.
[١] . اين [دو تعريف] برای «سكونِ مكانی» است.
[٢] . چون «آن» حد زمان است.