حکمتها و اندرزها ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٩ - هر چیز، ظاهری دارد و باطنی
عوض چیزی بود که امروز نیست؛ یک روح ایمان و حقیقتی در کار بود، یک خلوص و صمیمیتی در کار بود که به آسانی از جان خود، از مال خود و فرزندان خود در راه دین میگذشتند، آنچه دستور از پیغمبر خدا میشنیدند فکری جز عمل کردن نداشتند، یکپارچه عشق و شور و هیجان و یقین بودند، عشق الهی و شور خدایی. پیغمبر اکرم به یکی از اصحاب خود عبور میکند. در رنگ رخسار و وضع چشمها و نگاههایش ضمیر آشفتهاش را خوانده، میپرسد: کیفَ أصْبَحْتَ چگونه صبح کردی و حالت چگونه است؟ عرض میکند : «أصْبَحْتُ موقِنا» صبح کردم در حالی که اهل یقینم. علامت یقینت چیست؟ علامت یقینم این است که مثل این است که روز حساب را میبینم، اهل بهشت را در بهشت و اهل جهنم را در جهنم مشاهده میکنم :
گفت پیغمبر صباحی زید را کیف اصبحت ای رفیق با صفا
گفت عبدآ موقنآ، باز اوش گفت کو نشان از باغ ایمان گر شکفت
گفت تشنه بودهام من روزها شب نخفتستم ز عشق و سوزها
گفت از این ره کو رهاوردی بیار در خور فهم و عقول این دیار
گفت خلقان چون ببینند آسمان من ببینم عرش را با عرشیان
هشت جنت، هفت دوزخ پیش من هست پیدا همچو بت پیش شمن
جمله را چون روز رستاخیز من فاش میبینم عیان از مرد و زن