حکمتها و اندرزها ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٦ - فطریات بشر
نهاده است.
مولوی در بیان این مطلب مثَلی را به صورت داستانی به نظم آورده که: مرد فقیری مدتها از شدت فقر به درگاه خدا مینالید و از خداوند میخواست که گنجی به او بنمایاند، تا بالاخره در خواب یا بیداری او را به رقعهای راهنمایی کردند که دستور پیدا کردن گنج در آن رقعه درج بود. آن مرد با خوشحالی زیادی رفت و آن گنجنامه را پیدا کرد، دید که نوشته است: میروی روی فلان قبّه که در نزدیکی شهر است میایستی و پشت به شهر میکنی و تیری را به کمان میگذاری، هر جا که تیر افتاد گنج است. آن مرد رفت روی همان نقطه ایستاد و تیری را به کمان گذاشت و به قوّت پرتاب نمود. بعد با بیل و کلنگ رفت و محل تیر را حفر کرد. هرچه کاوش کرد چیزی نیافت. مرتبه دوم و سوم و چهارم رفت و تیری را به کمان گذاشت و کشید و محل تیر را حفر کرد و اثری ندید. مدتها کارش این بود تا بالاخره خسته و عصبانی شد و بار دیگر به تضرع و زاری به درگاه الهی پرداخت. به قلبش الهام شد: ما به تو دستور نداده بودیم که تیر را به قوّت پرتاب کن، این دفعه برو و تیر را به کمان بگذار، هر جا که خود تیر افتاد همانجا را حفر کن. مرد فقیر به این دستور عمل کرد، دید تیر جلو پای خودش افتاد و آنجا را حفر کرد و گنج را در زیر پای خودش یافت.
اندر این بود او که الهام آمدش کشف شد آن مشکلات از ایزدش
گفت گفتم بر کمان تیری بنه کی بگفتم من که اندر کش تو زه
از فضولی تو کمان افراشتی صنعت قوّاسیی برداشتی
ترک این سخته کمانی رو بگو در کمان نه تیر و پرّیدن مجو
چون بیفتد تیر آنجا میطلب زود بگذار و به زاری جو وهب
ای کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته
این مثل اندر زمانی جانی است جان نادانان به رنج ارزانی است