گستره شريعت - خسروپناه، عبدالحسین - الصفحة ٢١٩ - ١-٢ انسانشناسي ارزشي
ميکند. [١]
مولوي با اين داستان در صدد ابطال قياسهاي نا به جاست. گاه افراد بدون دليل خود را با ديگران مقايسه ميکنند و نتيجهي قطعي ميگيرند. بسياري از مردم عبادت فراوان ميکنند و طاعت خداوندي را به جا ميآورند و دل به پاداش حضرت حق خشنود ميسازند؛ ولي طاعتي که از روي ريا باشد، در حقيقت، گناه نهان است و چه بسيارند چيزهايي که آنها را نوراني ميبيني در حالي که تيره و تارند.
آن کرمي را گفت افزون مايهاي *** که: تو را رنجور شد همسايهاي
گفت با خود کر،که با گوش گران *** من چه دريابم ز گفت آن جوان؟
خاصه، رنجور و ضعيف آواز شد *** ليک بايد رفت آنجا، نيست بُد
چون ببينم کان لبش، جنبان شود *** من قياسي گيرم آن را هم ز خَود
چون بگويم: چوني اي محنت کشم؟ *** او بخواهد گفت: نيکم، يا خوشم
من بگويم: شکر، چه خوري اَبا *** او بگويد: شربتي يا ماش با
من بگويم: صُحّ نوُشَت، کيست آن *** او بگويد: از طبيبان پيش تو؟ گويد فلان
من بگويم: بس مبارک پاشت او *** چونکه او آمد، شود کارت نکو
پاي او را آزمودستيم ما *** هر کجا شد ميشود حاجت روا
اين جوابات قياسي، راست کرد *** پيش آن رنجور شد، آن نيک مرد
گفت: چوني؟ گفت: مُردم، گفت: شکر *** شد ازين، رنجور، پُر آزار و نُکر
کين چه شکرست؟ او عدّو ما بُدست *** گر قياسي کرد و آن کژ آمدست
بعد از آن گفت: از طبيبان کيست او *** کو همي آيد به چاره پيش تو
گفت: عزرائيل ميآيد، برو *** گفت: پايش بس مبارک شاد شو
گر برون آمد، بگفت او شادمان: *** شکرِ آن از پيش کردم اين زمان
گفت رنجور: اين عدو جان ماست *** ما ندانستيم کو، کان جفاست
[١] شرح جامع مثنوي معنوي، دفتر اول، صص ٨٦٣- ٨٦٤؛ ابيات ٣٣٦٠- ٣٣٨٨. . بد: چاره. . با: آتش.