گستره شريعت - خسروپناه، عبدالحسین - الصفحة ٢١٨ - ١-٢ انسانشناسي ارزشي
مولوي نيز در مذمت رياکاري خصوصاً در عبادت، داستان جالبي سروده است. خلاصهي داستان اين است که به يک ناشنوا خبر دادند که همسايهات بيمار شده است او خواست حق همسايگي را ادا کند و به عيادت بيمار برود؛ ولي پيش خود گفت: من با اين گوش عليل و کر از سخن آن بيمار چه ميفهمم؟ مخصوصاً که اين شخص، بر اثر بيماري و رنجوري، توان حرف زدن واضح و روشن را ندارد؛ ولي چارهاي نيست، بايد مراتب ادب را پاس داشت و به عيادت همسايهي بيمار شتافت. او فکري کرد و پيش خود چارهاي انديشيد: به لبهاي بيمار نگاه ميکنم؛ همين که لب بيمار به حرکت درآمد، حدس ميزنم و مقصودش را درمييابم و متقابلاً سؤالاتي هم از او ميکنم؛ پس ديگر مشکلي وجود ندارد و درنگ جايز نيست!
آن ناشنوا، پيش خود، پرسشها و پاسخهايي را بدين گونه تنظيم کرد: به او ميگويم: حالت چطور است؟ او حتماً ميگويد: بحمدالله خوبم. به او ميگويم: خدا را شکر. سپس خواهم گفت: غذا چه خوردهاي؟ او خواهد گفت: شربت يا آش ماش خوردهام. من ميگويم: نوش جانت. دوباره خواهم گفت: کدام حکيم براي تو نسخه نوشته است؟ و حتماً او نام يکي از حکيمان را ميبرد؛ من خواهم گفت: قدمش مبارک است. خلاصه از اين گونه پرسشها و پاسخهاي فرضي پيش خود آراست و به عيادت بيمار شتافت. وقتي که بر بالين بيمار حاضر شد، از او پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: دارم ميميرم. ناشنوا گفت: خدا را شکر! وقتي که بيمار شکر و سپاس او را ميشنود، پريشان ميشود و با خود ميگويد: اين مردک هذيان ميبافد يا واقعاً دشمن من است؟! سپس ناشنوا پرسيد: غذا چه خوردهاي؟ بيمار جواب داد: زهر خوردهام! او گفت: نوش جانت! بيمار از اين پاسخ رنجيده و آزرده خاطر ميشود. بعد ناشنوا ميپرسد: کدام حکيم به درمان تو ميآيد؟ بيمار در جواب ميگويد: عزرائيل! ناشنوا ميگويد قدمش مبارک است! من تجربه کردهام که هر وقت او به بالين بيمار ميرود، حال او را خوب جا ميآورد! ناشنوا پس از اين عيادت! از خانهي بيمار بيرون ميآيد و خرسند از اين که حق همسايگي را مراعات کرده خدا را سپاس ميگويد. از آن طرف بيمار سخت آزرده و دل شکسته با خود ميگويد: عجبا من ميدانستم که او با من ميانهي خوشي ندارد، ولي نميدانستم که خواهان مرگ من نيز هست و آن گاه شروع به دشنام و ناسزا گفتن به آن شخص