گستره شريعت - خسروپناه، عبدالحسین - الصفحة ١٦٣ - ٤ عوامل و دلايل پيدايش سکولاريسم و سکولاريزاسيون در مغرب زمين
ديگر، آيا دنياگرايي را ميتوان پيامد دگرگونيهاي صنعتي و تکنولوژي دانست؟ اگر اين وابستگي و تلازم عميق ميان دنياگرايي و صنعتي شدن پذيرفته شود، به ناچار بايد نتيجه گرفت که جامعهي صنعتيتر، دنياگراتر نيز هست.
ويلسون بر اين باور است که رشد علمي، اعتبار تفسيرهاي مذهبي دربارهي جهان را تضعيف کرده است؛ به همين دليل، مردم براي دادخواهي و درخواست شرايط بهتر، ديگر نه به کليسا و زندگي اخروي، بلکه به نهادها و فراگردهاي سياسي متوسل ميشوند و از دولت انتظار ميرود که به اين نيازها پاسخ گويد.
تاکيد ديگر ويلسون بر زوال همبستگي اجتماعي در محيط نوين شهري و در نتيجه، دگرگوني در مکان و سرشت نظارت اجتماعي است. در اجتماعات راستين، نظارت اجتماعي پايهي اخلاقي و مذهبي دارد؛ حال آن که در جهان عقلگرا، فنّي و ديوانسالارِ امروزي، نظارت غير شخصي است و مبناي اخلاقي پيشين خود را ندارد. در چنين محيطي، دين اهميتش را از دست ميدهد؛ [١] بنابراين، با رشد رهيافتهاي تجربي و واقعگرايانه، آگاهي ديني انحطاط مييابد؛ اعتقادات فردي به تکليف و توکل و توبه، به تدريج قوت خود را بيشتر از دست ميدهد؛ نيايش و نفرين چندان به کار نميآيد؛ نمادهاي ديني شور و شادابي و معناي خود را از دست ميدهند؛ عمل ديني امروزه ديگر در مورد امور دنيايي چندان موثر و مربوط تلقي نميگردد؛ لذا ميزان و محدودهي آن رو به کاهش نهاده و دينداري امري کاملاً دلخواهانه و داوطلبانه شده است، و حضور يافتن در کليسا، مناسک گذر، دعاي هنگام غذا، نيايشهاي جمعي و عمومي، زيارتها، نذر و قرباني، روزهداري، آيينهاي توبه و اعتراف، جنبشهاي ديني، برگزاري مراسم ازدواج در کليسا، همه و همه، هم از نظر دفعات وقوع و هم از نظر باور به تقدسشان کاستي گرفتهاند. [٢]
اين ادعا که رشد علوم و افزايش رهيافتهاي تجربي با دنياگرايي و تضعيف دين تلازم دارد، به دلايل ذيل ناتمام است:
اولاً، شايد با نگاه جامعهشناسانه در جوامع اروپايي که به دين مسيحيت اعتقاد
[١] جامعهشناسي دين، صص ٢٩٩- ٣٠٢.
[٢] فرهنگ و دين، صص ١- ١٣٠.