ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٥٠ - داستان فتح خيبر
محمد بن على (ع) روايت ميكند كه فرمودند: جابر بن عبد اللَّه انصارى نقل كرده است كه على (ع) در روز جنگ خيبر در قلعه را روى دست گرفت و مسلمانان از روى آن رد شدند، و بعدا اين لنگه در را كه ميخواستند جابجا كنند چهل نفر نتوانستند آن را از جا بلند كنند.
راوى گويد: از طريق ديگرى از جابر روايت شده است كه سپس هفتاد نفر آمدند و تلاش نمودند و اين لنگه در را سر جاى اولش بازگرداندند! از عبد الرحمن بن ابى ليلى روايت شده است كه على (ع) هميشه در گرماى تابستان و سرماى زمستان قباى ضخيمى را مىپوشيد و از گرما باك نداشت، جمعى از يارانم نزد من آمدند و گفتند: ما از امير المؤمنين (ع) چيزى شگفتآميز ديدهايم آيا تو نيز مشاهده نمودهاى؟
گفتم: چه ديدهايد؟ گفتند: او را مىبينيم كه در گرماى بسيار شديد در حالى كه قباى آستردار ضخيم پوشيده است بميان ما مىآيد و از ما هم ناراحت نيست، و بر عكس در سرماى سخت زمستان هم ديدهايم كه با دو عدد پيراهن سبك بيرون مىآيد در حالى كه از سرما هم ناراحت نيست، آيا در اين باره چيزى شنيدهاى؟! گفتم: نه، گفتند پس از پدرت در اين مورد براى ما بپرس، زيرا پدر تو با او بسيار ميزيسته است، از پدرم پرسيدم گفت: من نيز در اين باره چيزى نشنيدهام، رفت وارد بر على (ع) شد و شب خدمت حضرت ماند و از او در اين باره پرسيد؟ حضرت فرمود: آيا تو در روز جنگ خيبر شاهد نبودى؟ گفتم: چرا شاهد بودم، فرمود: آيا رسول خدا ٦ را نديدى هنگامى كه ابو بكر را فرا خواند و فرماندهى لشگر را به او سپرد او را بسوى خيبر فرستاد، ابو بكر نيز رفت و با كفار خيبر برخورد كرد مقدارى با آنان جنگيد و سپس در حالتى كه شكست خورده بود بازگشت نمود، آن گاه رسول خدا ٦ فرمودند: امروز پرچم