ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٥٢ - داستان فتح خيبر
البته صفيه كه عروس كنانه بن ربيع بن ابى الحقيق بود شب قبل در خواب مشاهده ميكند كه ماه آمد و در دامنش قرار گرفت، و خواب خودش را براى شوهرش بيان ميكند، شوهرش ميگويد: اين خواب تو هيچ معنايى ندارد مگر آنكه تو آرزوى همسرى پادشاه حجاز محمد را دارى و يك سيلى بيخ گوش او مينوازد كه در اثر آن چشم صفيه كبود ميشود، و هنگامى كه او را خدمت پيامبر ٦ مىآورند هنوز اثر آن سيلى از بين نرفته است، حضرت از صفيه ميپرسد اين كبودى در اثر چيست؟ صفيه نيز جريان خواب خود و سيلى خوردنش را تشريح ميكند.
چيزى نگذشت كه ابن ابى الحقيق خدمت پيامبر ٦ فرستاد كه پياده شود تا با همديگر در مورد جنگ مذاكره كنند حضرت اجابت فرمود و پياده شد و با رسول خدا ٦ قرار گذاشتند كه تمام افرادى كه در قلعه او هستند از نظر جانى در امان باشند، و كسى متعرض زن و فرزندان آنان نشود، و آنان هم بدون اموال و اثاثيه دست زن و بچههاى خود را گرفته از خيبر خارج شوند، و كليه اموال و زمينها و باغها و كشتزارها همگى در اختيار حضرت محمد ٦ باشد و تنها آنان حق داشته باشند يك دست لباس بتن كنند و بيرون روند، حضرت نيز فرمود اگر چيزى از اموالتان را از ما كتمان كنيد از امان خدا و رسول بىبهره خواهيد بود، و بر اين اساس مصالحه نمودند.
هنگامى كه ساكنان قلعه فدك از اين صلحنامه با خبر شدند خدمت پيامبر ٦ قاصد فرستادند و از حضرت خواستند كه به آنان هم تأمين جانى دهد و در مقابل كليه اموالشان و املاكشان را بگذارند و كوچ كنند، حضرت درخواست آنان را نيز عملى فرمود.
و از جمله كسانى كه در اين مذاكرات بين حضرت و يهوديان رفت و آمد ميكرد محيصة بن مسعود فردى از بنى حارثه بود، پس از آنكه اهل خيبر نيز بهمين