ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٨٩ - داستان اعدام بنى قريظه
آسمان براى او باز و عرش خدا براى او لرزيد، پس پيغمبر ٦ بيرون آمد آمدند و ديدند كه سعد بن معاذ (رضى اللَّه عنه) از دنيا رفته[١].
[١] سعد بن معاذ كيست؟
١- مترجم گويد: سعد بن معاذ را شيخ طوسى در رجالش از اصحاب رسول خدا٦ ياد كرده و او سيد و رئيس قبيله اوس مدينه و از اصحاب بدر و داراى مقام بزرگى بوده است، و ابن عبد البر و ابن منده و ابو نعيم هم او را از صحابه شمرده و او سعد بن معاذ بن نعمان بن امرء القيس و كنيه او ابو اسحاق و باو ابو عمر و انصارى اوسى اشهلى هم ميگفتند و او همانست كه پيامبر٦ در حقش فرمود
اهتز له العرش
. و مجلسى عليه الرحمه گويد در تفسير امام حسن عسگرى ٧ مدح فراوانى در باره او شده و پارهاى از آن را در باب حبّ ائمه : در بحار ياد نموده كه مناسب دانستم كه مختصرى از آن را در اينجا ياد آور شوم.
در جلد هفتم بحار- در باب حبّ ائمه :، از تفسير امام ٧ گويد، كه پيامبر٦ فرمود زمانى كه خداوند عرش را آفريد ٣٦٠ ركن براى آن ايجاد كرد و در هر ركنى سيصد هزار فرشته خلق نمود آن گاه توصيف فرشتگان حمله عرش را نمود كه نيازى در اينجا بنقل آن نيست پس اصحاب پيغمبر گفتند چقدر عجيب است، امر اين فرشتگان در زيادى آنان و توانايى و بزرگى خلقتشان، پس پيامبر فرمود، اين فرشتگان با پر توانى و بزرگى جسمشان نيرو و توان برداشتن پروندههاى حسنات يكى از مردان امت مرا ندارند.
گفتند يا رسول اللَّه آن كيست تا ما او را دوست بداريم و بزرگ بشماريم و بدوستى او تقرّب بخدا پيدا كنيم فرمود: اين شخص مرديست كه با اصحابش نشسته بود، پس مردى از خاندان من كه سر خود را پوشانيده بود كه- شناخته نشود بر او گذشت، پس چون رد شد متوجه باو شده و او را شناخت پس از جا پريد و پا برهنه دويد و دست او را گرفت و بوسيد و نيز سر و سينه و ميان دو چشم او را بوسيد و گفت پدر و مادرم بفدايت اى جفت رسول خدا٦ كه گوشتت از گوشت او و خونت از خون او و دانشت از دانش او و صبرت از صبر او و عقلت از عقل اوست، از خدا مسئلت دارم كه مرا از محبّت شما اهل بيت( رسالت) سعيد و نيكبخت نمايد، پس خداوند لازم فرمود باين عمل و اين گفتار از ثواب باندازهاى كه اگر نوشته شود در اوراقى تمام اين فرشتگانى كه طواف عرش ميكنند و همه فرشتگانى كه حامل عرشند طاقت برداشتن آن را ندارند.
پس چون او برگشت بجاى خود اصحاب او باو گفتند تو با اين موقعيّت و مقامى كه در اسلام و مرتبهاى كه نزد پيغمبر٦ دارى با اين شخص اين كار را كه ما ديديم مىنمايى، پس گفت اى نادانان آيا در اسلام ثوابى داده ميشود جز محبت و دوستى محمد٦ و محبت اين شخص و خداوند باين سخن و گفتار او نيز واجب فرمود براى او مثل آنچه را كه براى فعل و قولش براى او لازم كرده بود تا آنجا كه گويد: پس گفتند يا رسول اللَّه٦ اين دو مرد كيستند.
فرمود: اما فاعل اين كار اين مردى كه سر پوشيده است كه ميآيد پس بطرف او دويدند كه ببينند او كيست، پس ديدند كه او سعد بن معاذ اوسى انصارى است و امّا آن ديگرى كه سعد براى او اين سخنان را گفت اين شخص سرپوشيده ديگريست كه ميآيد، پس نگاه كردند ديدند كه او على ابن ابى طالب ٧ است، سپس فرمود چه بسيار است كسانى كه بحب اين دو نفر نيكبخت و سعيد ميشوند و نيز چه بسيارند افرادى كه بدبخت و بيچاره ميشوند آنهايى كه نسبت به يكى از آن دو اظهار دوستى نموده و بآن ديگرى دشمنى ميكنند آن دو خصم و دشمن اويند و كسى كه على( ع) و سعد دشمن او باشد محمد٦ خصم اوست و هر كس كه محمد٦- خصم او باشد خدا خصم اوست و او را عذاب نمايد.
آن گاه رسول خدا٦ فرمود اى بندگان خدا البته ميشناسد فضل را براى اهل فضل آنهايى كه اهل فضلند( قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهرى) سپس پيغمبر بسعد فرمود بشارت باد تو را كه خدا شهادت را روزى تو نموده و بسبب تو امّتى از كفر نابود ميشوند و عرش خدا بمرگ تو ميلرزد، و داخل بهشت ميشود بشفاعت تو مانند موهاى حيوانات بنى كلب ...
و چون سعد بعد از هلاك و اعدام بنى قريظه عهد شكن زخم پايش كه در جنگ خندق بواسطه تيرى از دشمنان مجروح شده بود خونريزى كرده تا از دنيا رفت، پيغمبر٦ پاى برهنه بدون عباء تشييع جنازه او نمود، و گاهى راست جنازه و گاهى در چپ جنازه ميرفت، شيخ بزرگوار صدوق در كتاب امالى خود باسنادش از عبد اللَّه بن سنان از حضرت صادق ٧ روايت نموده كه فرمود كه چون سعد بن معاذ از دنيا رفت پيغمبر و اصحابش برخاسته و بدن سعد را بر روى لنگه درى غسل داده و كفن نموده و بر روى تابوتى گذارده و تشييع نمودند پيغمبر" ص" او را تشييع و گاهى راست تابوت را ميگرفت و گاهى چپ آن را تا اينكه بقبرستان رسيده پس پيغمبر٦ خودش وارد قبر شده و بدن سعد را گرفته و در قبر گذارد و لحد بر او ترتيب داد و فرمود خاك تر( يعنى گل) بدهيد بمن تا شكافهاى خشت و لحد را بگيرم و چون فارغ شد و خاك بر آن ريخت و قبر او را صاف نمود، فرمود من ميدانم كه بزودى او پوسيده ميشود و لكن خدا دوست دارد بندهاى را كه وقتى كارى ميكند آن را محكم نمايد، پس چون قبرش- را هموار كرد مادر سعد از طرفى گفت گوارا باد بر تو بهشت پيغمبر فرمود آرام باش اى مادر سعد جرئت بر خدا ميكنى بدرستى كه قبر سعد را فشار داد، پيامبر٦ برگشت و مردم هم برگشتند و گفتند يا رسول اللَّه هر آينه ما ديديم كه در تشييع جنازه سعد كوششى كردى كه با هيچكس نكردى بدون عباء و كفش تشييع نمودى فرمود فرشتگان را ديدم بدون رداء و كفش تشييع نمودند من با آنها تأسّى كردم، گفتند گاهى راست جنازه را ميگرفتى و گاهى چپ جنازه را فرمود دست من در دست جبرئيل بود او چنين ميكرد منهم ميكردم گفتند فرمودى قبر او را فشار داد فرمود آرى نسبت بخانوادهاش سوء خلق- داشت.( رجال مامقانى ج ٢ ص ٢١)