توحيد از ديدگاه عقل و نقل - كريمی، جعفر؛ فرقانی، قدرت الله - الصفحة ٤٤
نداشته، ايجاد كرده است.
٢- حدوث ذاتى
منظور از حدوث ذاتى آن است كه يك موجود- صرفنظر از اينكه حدوثزمانى نيز داشته يا نه- در ذات خود بهگونهاى است كه به خودى خود، نمىتوانسته وجود پيدا كند، همچنان كه مانعى نيز بر وجود پيدا كردن در ذاتش نبوده و ذات ديگرى به او هستى بخشيده است.
تفاوت افكار متكلّمان با حكماى اسلامى در همين جاست: متكلّمان عالم را حادث زمانى دانسته و با توجه به آن به اثبات ذات بارى پرداختهاند، اما حكما و فلاسفه اسلامى براى استدلال بر وجود خداوند، نيازى به اثبات حدوث زمانى عالم نمى بينند و تنها حدوث ذاتى آن را كافى مى دانند؛ زيرا حدوث ذاتى يعنى اين كه عالم در ذات خود محتاج به علّت و محدّث است و اين براى اثبات احتياج آن به خالق كافى است. در نظر اينان، با توجه به تغييراتى كه هر لحظه در مجموعه هستى رخ مىدهد و عالم همچون هستى سيّالى است، اثبات مىشود كه در هر لحظه، به خالق نياز دارد.
شهيد مطهرى؛ در تبيين مقصود حكما مىفرمايد:
مخلوق بودن يا معلول بودن يك معلول، ملازم با اين نيست كه يك زمان نباشد و بعد وجود پيدا كند. اگر چيزى ذات خودش ذاتى است كه «ممكن» است؛ يعنى، اقتضاى هستى و نيستى در ذاتش نيست و هستى او هستى است؛ اما هستىاى است كه فايض از غير است، از جاى ديگر به او رسيده است، ذاتش متّكى و قايم به غير است. اين مناط معلوليت است، خواه سابقه عدم زمانى داشته باشد، خواه نداشته باشد. عدم زمانى هيچ دخالتى ندارد در اينكه يك شىء بخواهد معلول باشد يا نباشد. خداوند، قيّوم عالم است، خالق است. به همان معنا كه قيّوم عالم است «اللَّهُ لا الهَ الَّا هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ» اگر ما فرض كنيم يك موجودى از ازل تا ابد بوده، ولى از ازل تا ابد در حالت قايميت است، قائم به حق است و خداست كه قيّوم اوست؛ يعنى، وجود او ناشى از وجود خداست. همينكه وجود او ناشى از وجود خدا- يعنى، متّكى