با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٤ - رسيدن سر مقدس پيش از كاروان به كوفه
گويد: فردا صبح او سر را نزد عبيدالله بن زياد برد ...». [١]
سيد هاشم بحرانى گويد: «چون سر امام حسين (ع) را نزد عبيدالله بردند، خولى بن يزيد اصبحى را فراخواند و گفت: اين سر را ببر تا وقتى كه من آن را طلب كنم. گفت:
فرمانبردارم.
او سر را گرفت و به خانه برد. وى دو زن داشت، يكى از قبيله ثعلب و ديگرى از قبيله مضر. او نزد زن مضرى رفت. زن پرسيد: اين چيست؟ گفت: سر حسين بن على است و دارايى دنيا در آن نهفته است! گفت: مژده باد تو را كه فرداى قيامت جدّش محمد مصطفى با تو دشمنى خواهد ورزيد! آنگاه گفت: به خدا سوگند، تو ديگر شوهر من نيستى و من هم زن تو نيستم! سپس عمودى آهنين برداشت و بر سر شوهرش كوبيد.
زن مضرى وى را ترك گفت. و او سر را نزد ثعلبيه برد. پرسيد: چه چيزى همراه دارى؟
گفت: سر يك شورشى كه بر عبيدالله بن زياد شوريده است. گفت: نام او چيست؟ او از ذكر نامش خوددارى كرد و بعد آن را روى خاك گذاشت و طشتى را نيز روى آن نهاد.
گويد: شبانه زنش از اتاق بيرون رفت و ديد كه نورى از سر به سوى آسمان مىتابد.
كنار طشت رفت و صدايى از آن به گوشش رسيد كه قرآن مىخواند؛ و آخرين آيهاى كه قرائت كرد اين بود: وسيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون (و ستمكاران خواهند دانست كه به چه جاى بدى باز خواهند گشت). او از كنار سر، صدايى رعد مانند شنيد و فهميد كه صداى تسبيح فرشتگان است.
پس نزد شوهرش، خولى آمد و گفت: من چنين و چنان ديدم، بگو كه زير اين طشت چيست؟ گفت: سر يك شورشى است كه امير عبيد الله بن زياد او را كشته و من مىخواهم او را نزد يزيد بن معاويه ببرم و به خاطر آن مال فراوانى بگيرم. گفت: او چه كسى است؟
گفت: حسين بن على! زن فرياد زد و بيهوش افتاد و چون به هوش آمد گفت: اى واى بر تو، اى بدتر از مجوس، تو محمد را به خاطر خاندانش آزردهاى! آيا از خداى آسمان و زمين نمىترسى كه دنبال جايزه سر فرزند سرور زنان عالم هستى؟
[١] . تاريخ الطبرى، ج ٣، ص ٣٣٥.