با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٥ - (٢) ٢ - داستان راهب و سر مقدس!
سپس صاحب دير در صدد ديدن سر شريف برآمد و اطراف اتاقى را كه صندوق در آن بود نگاه مىكرد. اتاق روزنهاى داشت و او از آنجا داخل اتاق را ديد كه نورانى شده است و ديد كه سقف اتاق شكافت و از آسمان تختى فرود آمد كه از اطرافش نور مىتابيد.
زنى زيباتر از حوريان بهشتى بر آن نشسته بود و كسى فرياد مىزد: چشمها را ببنديد و نگاه نكنيد. در اين هنگام زنانى چند كه حوا، صفيه؛ همسر ابراهيم، مادر اسماعيل؛ راحيل، مادر يوسف؛ مادر موسى؛ آسيه؛ مريم و زنان پيامبر (ص) از آن اتاق بيرون آمدند.
سپس سر را از صندوق بيرون آوردند و زنها يكى پس از ديگرى سر را بوسيدند. چون نوبت به حضرت زهرا (س) رسيد چشمان صاحب دير تار شد. او با چشم نمىديد ولى سخن را مىشنيد. در اين هنگام شنيد كه بانويى مىگويد: سلام بر تو اى كشته مادر، سلام بر تو اى مظلوم مادر، سلام بر تو اى شهيد مادر، سلام بر تو اى جان مادر؛ غم و اندوهى به تو نرسد، خداوند در كار من و تو گشايشى كند و انتقام خونت را براى من بگيرد.
صاحب دير با شنيدن صداى گريه زنانى كه از آسمان آمده بودند، ترسيد و از هوش رفت. چون به هوش آمد، ديد كه شخصى به سوى خانه فرود آمد و قفل و صندوق را شكست و سر را بيرون آورد و آن را با كافور، مشك و زعفران غسل داد؛ و در برابر خويش گذاشت و به آن نگاه مىكرد و مىگفت: اى برتر از همه سرهاى فرزندان آدم، اى بزرگ، اى كريم همه عالمها! گمان دارم كه تو از كسانى هستى كه خداوند در تورات و انجيل آنان را ستوده است؟ و تو كسى هستى كه خداوند به تو فضيلت تأويل را داده است. زيرا بانوان بزرگ دنيا و آخرت بر تو مىگريند و نوحه سرايى مىكنند!
من مىخواهم كه تو را با نام و صفت بشناسم!
سر به فرمان خداوند به سخن در آمد و گفت: منم مظلوم! منم مقتول! منم مهموم! منم مغموم! منم كه به شمشير دشمنى و ستم كشته شدم! منم كسى كه با جنگ گمراهان بر من ستم شد.
صاحب دير گفت: تو را به خدا سوگند اى سر باز هم برايم بگو!
سر گفت: اگر از سرگذشت و نسب من مىپرسى، منم فرزند محمد مصطفى! منم فرزند على مرتضى! منم فرزند فاطمه زهرا (س)! منم فرزند خديجه كبرا! منم فرزند