با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٣ - قتل پسران مسلم
گفت: عزيزانم شما كه هستيد؟ همه بوها به مشامم رسيده است ولى چونان بوى پاكيزه شما نديدهام!
گفتند: ما از اعضاى خاندان پيامبر تو، محمد (ص) هستيم و از زندان ابن زياد از بيم كشته شدن گريختهايم.
گفت: عزيزانم، من دامادى دارم كه همراه عبيد اللّه بن زياد در جنگ شركت كرده است، بيم آن دارم كه شما را در اينجا بگيرد و بكشد.
گفتند: شب را مىمانيم و بامدادان به راه خود ادامه مىدهيم.
گفت: برايتان غذا مىآورم. آورد و آن دو خوردند و آشاميدند. چون به رختخواب رفتند، برادر كوچك به برادر بزرگ گفت: مرا گمان بر اين است كه ما تنها امشب را در امان هستيم بيا تا پيش از آنكه مرگ ما را از يكديگر جدا كند، دست بر گردن هم نهيم و يكديگر را ببوييم!
آن دو چنين كردند و به خواب رفتند. پاسى از شب گذشته، داماد فاسق زن آمد و آهسته در زد، پيرزن پرسيد: كيست؟ گفت: من فلان هستم. پرسيد: اين چه وقت آمدن است؟ تو هيچ گاه اين هنگام نمىآمدى!
گفت: واى بر تو، پيش از آنكه عقلم از سر بپرد و كاسه صبرم لبريز شود، در را باز كن كه رنج بسيار كشيدهام.
گفت: واى بر تو، چه بر سرت آمده است؟
گفت: دو نوجوان خردسال از لشكر عبيد اللّه بن زياد گريختند و امير اعلام كرد: هر كس سر يكى از آن دو را بياورد هزار درهم و هر كس سر هر دو را بياورد دو هزار درهم جايزه دارد، تاكنون همه سختيها را به جان خريدهام و چيزى به دست نياوردهام.
پيرزن گفت: اى داماد عزيز، بپرهيز از اينكه در قيامت محمد (ص) دشمن تو باشد!
گفت: مردم حريص دنيايند. گفت: دنياى بدون آخرت را مىخواهى چه كنى؟
گفت: مىبينم كه از آنان حمايت مىكنى، گويى كه از خواسته امير چيزى نزد خود دارى! برخيز كه امير تو را مىجويد!
گفت: امير را با من پيرزن چه كار؟