با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٤٠ - اعتراض مختار به ابن زياد
نويسنده كتاب «معالى السبطين» مطلب را اين گونه نقل مىكند: «در برخى كتابها آمده است: سپس ابن زياد مختار را از زندان بيرون آورد. وى به اين دليل زندانى شده بود كه چون عبيد اللّه مسلم و هانى را كشت و سرهاشان را براى يزيد فرستاد، يزيد طى نامهاى از كار وى تشكّر كرد؛ و به او نوشت كه شنيدهام حسين به عراق آمده است. پس ديدهبان و پاسگاه قرار داده و به گمان و تهمت بكش و زندانى كن. چون اين نامه به ابن زياد رسيد گروهى را كشت و گروهى از شيعيان و از جمله مختار را به زندان افكند. وى در زندان بود تا آنكه سر حسين را آوردند و ابن زياد آن را مقابل خود گذاشت و آن را با پارچهاى پوشاند؛ و مختار را از زندان بيرون آورد و او را مسخره مىكرد! مختار گفت: واى بر تو آيا مرا مسخره مىكنى و حال آنكه خداوند فرج را براى من نزديك كرده است؟
ابن زياد گفت: اى مختار فرج از كجا برايت مىرسد؟
گفت: شنيدهام كه آقايم حسين (ع) به عراق آمده و من به دست او آزاد خواهم شد.
ملعون گفت: مختار، اميدها و آرزوهايت به باد رفت! ما حسين (ع) را كشتيم! گفت: خفه شو! خداوند دهانت را بشكند! چه كسى مىتواند آقايم حسين (ع) را بكشد؟ گفت: اى مختار نگاه كن، اين سر حسين است!
پس پارچه را برداشت و معلوم شد كه سر در طشتى طلا مقابل اوست. مختار پس از نگاه كردن به سر شريف، بر سر خودش مىكوفت و مىگفت: وا سيداه! وا مظلوماه! [١]
از مجموع روايتهاى مربوط به حبس مختار چنيناستفاده مىشود كه او دوبار به زندان رفت. بار اول در اوايل حكومت عبيد اللّه همراه ميثم تمار زندانى شد؛ و با ميانجيگرى عبداللّه بن عمر نزد يزيد آزاد گرديد. بار دوم با عبداللّه بن حارث ابن نوفل در پايان حركت مسلم بن عقيل در كوفه زندانى گرديد. در هنگام قيام مسلم، مختار در روستاى خود موسوم به خطوانيه به سر مىبرد. پس همراه با غلامانش با پرچمى سبز آمد و عبد اللّه بن حارث پرچمى سرخ حمل مىكرد. مختار پرچمش را بر در خانه عمرو بن حريث نصب كرد و گفت: مىخواهم از عمرو دفاع كنم.
[١] . معالى السبطين، ج ٢، ص ٦٥.